#_ستاره_پنهان__پارت_132
-مرسی.
به طرف در رفت. ظاهرش خوب بود. مثل آرش موهای مشکی داشت. دیگه از اینکه همه رو با آرش مقایسه کنم، خسته شده بودم. چیز آنچنانی ای بینمون نبود ولی من که مردهای زیادی رو نمی شناختم.
جلوی در ایستاد و با لبخند عجیبی پرسید: اسمت چی بود؟
-هنوز هم هست.
خندید و گفت: ا ِ ... اینطوریه!
دلیل این همه کنجکاوی رو نمی فهمیدم! حس می کردم برای کارمندهای این شرکت شبیه یه اسباب بازی جدیدم که هنوز دلشون رو نزده. جواب دادم: نظری.
با انگشت به در اشاره کرد و با تعجب پرسید: خانومشی؟!
-نه!
-حدس می زدم. با کسی نیستی؟
مکث کردم. چقدر پررو بود. ابروم رو بالا انداختم و گفتم: نه!
-این هم حدس می زدم. چند سالته؟
صدام خود به خود عصبانی و بلند شده بود: حدس بزنید؟
خندید و برگه ای رو ازسررسید توی دستش بیرون کشید. جلوتر اومد. رو میز من گذاشت. به چشم هام زل زد و گفت: شبیه اینی.
تمام صورتش لبخند بود. حالا که نزدیک شده بود خیلی بامزه تر به نظر می رسید. مخصوصاً با بینی خوش فرمش. پایین رو نگاه کردم. یه بروشور تبلیغاتی برای عید بود. عکسی که بهش اشاره می کرد، عکس یه خاتون بود. همون دخترک های چشم و ابرو مشکی با لباس سنتی. تقصیر مامان بود که اجازه نمی داد چند تار موی پیوند بین ابروهام رو بردارم. همین یه مقداری هم که بر می داشتم، غرغر می کرد.
نمی دونستم باید بخندم یا ناراحت بشم. عصبانی نگاهش کردم و جدی گفتم: من شباهتی نمی بینم!
-...
romangram.com | @romangram_com