#_ستاره_پنهان__پارت_131


- برنامه های امروزتون.

چیزی نگفت و من بدون معطلی بیرون رفتم.

تلفن ها بیشتر از روزهای قبل شده بود و هر کس تماس می گرفت اسمم رو می پرسید که توی تماس های بعدی راحت تر باشه. هر بار هم جریان تشابه اسمی رو با خنده مطرح می کردم. دیگه خودم هم از این همه تکرار حالم بد شده بود. اسم ها و شرکت هاشون و هر توضیحی که لازم بود رو تو یه فایل ذخیره می کردم که بعداً گیج نزنم.

صدای خنده ی لیلا دوباره از پشت در اومد. تقریباً با همه ی آدم های اینجا خودمونی بود. هر کس رد می شد یه چند دقیقه ای رو با لیلا گپ می زد و به خاطر دیوار های نازک، ما هم فیض می بردیم. صداشون نزدیک تر شد و ضربه ای به در خورد. گفتم: بفرمایید.

لیلا همراه مردی وارد اتاق شد و عقب تر از اون ایستاد.

- سحر جان! ایشون با مهندس کار دارند... بهشون گفتم که من دیگه کارهای این دفتر رو انجام نمیدم.

لبخند زدم و تشکر کردم. رو به مرد گفتم: بفرمایید. امرتون؟

لیلا موقع بیرون رفتن با چشم و ابرو به مرد اشاره کرد و لبخند زد. واضح بود که همون شخص مورد نظر لیلاست که می گفت بهتر از میعاده. مرد با خوشرویی جلو اومد و گفت: باید آقای نظری رو ببینم.

-اجازه بدید بهشون اطلاع بدم.

تلفن رو برداشتم و داخلی رو گرفتم. مطمئناً میعاد صدا رو از بیرون هم شنیده بود چه برسه به اینجا. دلیل این مسخره بازی ها رو نمی فهمیدم. جواب داد: بله؟

-آقای...

به مرد نگاه کردم که گفت: رحمتی.

-مهندس رحمتی تشریف آوردند.

-بگو بیاد.

-بله.

قطع کردم و گفتم: منتظرند.

romangram.com | @romangram_com