#_ستاره_پنهان__پارت_130


- از دست حاج مهندس مجبورم!

- پسر خوبیه ها!

- خدا واسه ننه ش نگه اش داره!

- خوشگل هم هست.

براش چشم غره رفتم و گفتم: من از این شیربرنج ها خوشم نمیاد.

خندید و از من جدا شد. قول دادم همین روزها بهش سر بزنم. وقتی به شرکت رسیدم، لیلا سریع گفت: اومده.

به ساعت نگاه کردم و گفتم: مگه چنده؟!

فقط ده دقیقه دیر کرده بودم.

- ناراحت شد؟

- اون که ناراحت خدایی هست!

لبخند زدم و وارد دفتر شدم. در رو محکم بستم که بفهمه اومدم. چند ضربه به در قسمت اون زدم و داخل رفتم. کتش روی شونه ی راستش آویزون بود و داشت با یقه ش ور می رفت.

- کی اجازه ی ورود داد؟!!

- من که در زدم.

سریع دکمه رو بست و همزمان که کتش رو روی جا لباسی مینداخت گفت: تو اینجا یه منشی ساده ای. باید درست رفتار کنی... اول از همه، دیر نیای! بدون اجازه وارد نشی.

- آخه انقدر با دیدنتون از خود بی خود میشم که بوروکراسی یادم میره.

تو این چند روز به خاطر فضای جدید هنوز یخم باز نشده بود و خیلی احترامش رو نگه داشته بودم. انتظار این حرف رو نداشت. قیافه ش دوباره خنده دار شده بود. جلوتر رفتم و کاغذی رو روی میزش گذاشتم.

romangram.com | @romangram_com