#_ستاره_پنهان__پارت_128
دستش رو به طرف امین که با موهای سیخ سیخ شده و یقه ی ولو وارد آشپزخونه شده بود گرفت و گفت: عادت دارم.
رو به امین که هنوز چرت می زد، گفتم: مگه پنجشنبه ها تعطیل نبودی؟!
- داریم میریم کوه. مرده شور بچه ها رو ببره.
- - تو این سرما؟! خب بگو نمیام.
- نمیشه که. ول کن نیست اون مادر...
با ضربه ای که مامان به شونه ش زد جلوی زبونش رو گرفت و در عوض گفت: همون سعید!
با خنده لیوان شیر رو زمین گذاشتم. مامان رو به من گفت: تو که هر چی تعارف کنن می خوری. پاشو، دیرت شد.
من: حالا خوبه چاق نیستم.
امین: چه بهش بر می خوره!
بلند شدم و ظرف غذام رو توی کیفم چپوندم و بیرون زدم. دم در ساغر دستش رو به طرف زنگ برده بود. با خنده گفتم: سلام.
ساغر و کیمیا با هم سلام کردند و ساغر گفت: نه میای به من سر بزنی، نه وقتی من میام هستی!
از سه سال پیش تمام سعی ام رو می کردم که از کیوان دوری کنم. تلاش می کرد چیزی رو به روش نیاره ولی من هنوز ازش خجالت می کشیدم. اون شب موقع مچ گیری، بابا و عمو و زن عمو هم بودند اما حضور کیوان تحملش سخت تر بود. به خاطر همین زیاد به خونه ی ساغر نمی رفتم. خودش هم بهتر از من دلیلش رو می دونست.
کوله ی کیمیا رو مرتب کرد و گفت: برو. به مامانی سلام برسون.
کیمیا پله ها رو دوید و من در رو بستم. ساغر دوباره گفت: امروز مهدشون تعطیل بود.
- چرا؟
- تعمیر داشت.
romangram.com | @romangram_com