#_ستاره_پنهان__پارت_127
سریع به سمتش برگشتم و گفتم: بله. خیلی.
- خط من رو.
- شعر «منزوی» رو.
مکث کرد. خطش هم یه گواه دیگه... خواستم حرفی بزنم که باز با اخم گفت: چکار داشتی؟
دندون غروچه کردم. توی خونه بهتر بود. اینجا خیلی خودش رو می گرفت. با لحن جدی گفتم: بچه ها گفتند حقوق منشی ها یک و پونصده...
- قبلاً که گفته بودم.
- پس اون 500 که رو حقوق من اومد چی؟
منظورم این بود که تکلیفش رو روشن کنم ولی با پوزخند گفت: نترس! قراره از جیب خودم بدم.
عصبانیتم بیشتر شد و گفتم: لازم نکرده.
به طرف در رفتم و همزمان گفتم: نگهدار واسه خودت جانماز و تسبیح بخر!
صداش از عقب شنیده شد: فکر می کردم به کار نیاز داری.
به سمتش برگشتم و گفتم: شما سوپرمنید؟!
سعی کرد جلوی خنده ش رو بگیره و گفت: به تو خوبی هم نیومده؟
- خوبی بی دلیل نه.
بیرون رفتم. حتی نذاشت شعر دوم رو بخونم.
مامان لیوان شیر رو جلوم گذاشت که گفتم: برو بخواب کله ی صبح... خودم می تونم صبحونه درست کنم.
romangram.com | @romangram_com