#_ستاره_پنهان__پارت_126


لیلا: آره بابا... دلت رو خوش نکن. خیلی وقته حلقه داره. سه سالی میشه... خوب هست ولی بهتر از اون هم طبقه ی پایین داریم.

به نظرشون خوب می اومد؟ با این اخلاق! سعیده به بازوی لیلا مشت زد و گفت: تو هم که خودت رو کشتی با اونی که طبقه ی پایینه.

لیلا صدای مظلومانه ای از گلوش درآورد که ریشه ی عشقولانه داشت. این دو تا از مهدیس هم بیشتر درباره ی پسرها حرف می زدند.

من: قبلاً کی جای من بود؟

لیلا: یه پسر دانشجو. ارشد کامپیوتر می خوند.

من: منشی مرد!

لیلا: آره. آقا با زن ها معذبه.

و با خنده ادامه داد: الان سوژه ی شرکت شده اینکه تو رو تا توی اتاقش هم راه داده!!!!

دو نیمه اتاق از هم جدا شده بود اما عملاً یه اتاق بود و میعاد وقتی مأموریت می رفت قسمت خودش رو قفل می کرد. بقیه ی غذا رو هم با حرف زدن در مورد کارمندهای شرکت و عادت ها و رفتارهاشون گذروندیم. من دیگه از این همه اطلاعات فشرده ی توی مغزم، گیج شده بودم.

هنوز ده دقیقه از ورود میعاد نگذشته بود که وارد اتاقش شدم و گفتم: بچــ...

- هیس.

مشغول وارد کردن چیزی به لپ تاپ بود. ساکت شدم و اطراف رو بررسی کردم. بیشترین چیزهایی که جلب توجه می کرد، گلدون بزرگ کنار پنجره و کتاب های زیاد داخل قفسه ها بود. همینطور دو تا قاب خاتم که داخلشون دو تا غزل خوشنویسی شده بود. از این فاصله خونده نمی شد. جلوتر رفتم و توی دلم خوندم

«مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمیبرید از من...»

خیلی خوشم اومده بود. اون عروسک های جغد و این شعرها، حتی رنگ آمیزی و نور کم اتاق، همه چیز می گفت که این آدم خیلی احساساتیه اما ظاهر و رفتارش همه رو انکار می کرد.

- پسندیدی.

romangram.com | @romangram_com