#_ستاره_پنهان__پارت_124


هنوز ظرف رو آماده ی خوردن نکرده بودم که لیلا و خانومی که روز اول دیده بودم در نزده وارد شدند و گفتند: مهمون اومده!

حرفی نزدم. روی میز رو خالی کردند و دو صندلی رو از گوشه ی اتاق جلوی میز کشیدند که دور هم بخوریم. لیلا گفت: چرا انقد غریبی می کنی؟ این دوستم «سعیده» ست.

به من اشاره کرد و گفت: ایشون «سحر»

براش لبخند زدم و گفتم: کارمندهای اینجا به همه ی تازه واردها اینطوری حمله می کنند؟

هر دو خندیدند و سعیده گفت: ای وای. مزاحمت شدیم؟

- منظورم شما نیستید. کلاً میگم. بقیه.

- خب... فضای شرکت دوستانه ست. آخه تعداد بچه ها زیاد نیست.

تعارف کردم و وقتی تشکر کردند، قاشق اول رو به فسنجون مامان زدم. سعیده به اتاق اشاره کرد و گفت: بالاخره یه جای ساکت پیدا کردیم... کاش زودتر می اومدی.

خندیدم. همینطور که می خوردیم مشغول گپ زدن شدیم. لیلا گفت: چقد خودت رو جمع و جور می کنی!! ازدواج نکردی؟

و هر دو روی من زوم کردند. مشخص بود که از قصد این سوال رو پرسیدند تا شاید از زیر زبونم در بره و بگم که با مهندس نظری رابطه ای دارم.

- نه.

شالش رو شل کرد و روی گردنش انداخت.

- رشته ت چیه؟

- لیسانس طراحی لباس دارم.

لیلا تعجب کرد. سعیده لیوان رو پایین گذاشت و گفت: چقد خوب. من هم خیلی به هنر علاقه داشتم ولی حسابداری خوندم.

لیلا: تو همین بخش مالی کار می کنه.

romangram.com | @romangram_com