#_ستاره_پنهان__پارت_123
-من هم آوردم. میریم گرم می کنیم.
ظرف غذام رو برداشتم و بیرون رفتم. لیلا هم ظرفش رو برداشت و پله ها رو به سمت پایین حرکت کردیم. عمداً با اسم صداش می کردم که اون هم فامیلیم رو صدا نزنه و هر بار قضیه ی تشابه اسمی رو برای اطرافیان توضیح ندم. اما هنوز باهاش احساس راحتی نمی کردم. توی راه گفت: بیشتر کارمندها مردند. خانوم ها معمولاً نمیرن سلف.
-چرا؟
-روشون بهمون باز شده، شوخی های خرکی می کنند؛ غذا کوفتمون میشه.
به حرف خودش خندید و من گفتم: خب تذکر بدید.
-آخه با هم این حرف ها رو نداریم!
با تعجب نگاهش کردم و لبخند زدم که بی شباهت به نیشخند نبود. ادامه داد: خانوم های اینجا معمولاً اتاق خصوصی دارند، به جز ما منشی های بدبخت... من رو اینطوری نگاه نکن، سه تا زبان رو حرفه ای بلدم.
یاد رشته ی خودم افتادم و چیزی نگفتم. توی آبدارخونه چند نفری تو صف ماکروویو ایستاده بودند. لیلا من رو معرفی کرد و دوباره جلوی چشم های متعجب همه توضیح دادم: تشابه اسمیه! ایشون از آشناهای خیلی دور ما هستند.
این مورد رو نمی شد انکار کرد چون من ناگهانی و بدون مصاحبه اومده بودم.
همه ی خانم ها خیلی راحت با مردها رفتار می کردند و این صمیمیت به نظرم بی معنی بود. بیشترشون سن بالا داشتند و بهشون می خورد که متأهل باشند. تنها کسی هم که مقنعه می زد من بودم! حوصله ی شوخی های بی مورد رو نداشتم. ظرفم رو با دستمال برداشتم و به لیلا گفتم که بیرون منتظرش می مونم. توی راهرو میعاد و مرد دیگه ای که لیلا منشیش بود، مشغول گفتگو بودند. از صبح بیرون رفته بود. کلاً زیاد توی شرکت نمی موند. به کارمندهایی که از کنارش عبور می کردند فقط سر تکون می داد. خانم ها رو هم اصلاً نگاه نمی کرد. از این طرز برخورد متفاوتش واقعاً متأثر شده بودم.
بالاخره سرش رو بالا آورد و من رو از پشت شیشه ی سرتاسری ای که جداکننده ی سالن و راهرو بود، دید. سر تکون دادم اما به روی خودش نیاورد و به حرف زدنش با مرد ادامه داد. تمام حس چند ثانیه پیشم محو شد.
مردی از آبدارخونه بیرون اومد و به من گفت: بوق بوق.
از جلوی راهش کنار رفتم.
- لیلا نوبتش رو به من داد.
این یعنی باز هم باید منتظر می موندم. یه لبخند نیمه جون زدم که بره ولی هنوز ایستاده بود. اصلاً از این محیط خوشم نیومده بود و تمام مدت اخم روی صورتم بود. لابد قرار بود با این ها غذا بخوریم! مرد خواست چیزی بگه که گفتم: ببخشید.
و به سمت خروجی رفتم. همون اتاق رو ترجیح می دادم. از کنار میعاد رد شدم که سریع سرش رو پایین انداخت. من هم اعتنایی نکردم و از پله ها بالا رفتم.
romangram.com | @romangram_com