#_ستاره_پنهان__پارت_122
-مثل اینکه یه هفته پیش از فریبا پرسیده بوده که اسم من چیه و سوال های دیگه کرده.
-جدی؟
و با انگشت به لیلا اشاره کردم که یه دقیقه صبر کنه. سر تکون داد. هانی گفت: آره. مهدیس شنیده بود. این روزها هم همه ش میاد دنبال فریبا. هر دوشون یه جورایی رفتار می کنند.
خب باید حدس می زدم که صورت خوشگل و معصومانه ی هانی بالاخره یه جایی به دردش می خوره. گفتم: آدم خیلی خوبیه.
-می دونم.
-برو با فریبا جور شو که چوب لای چرخت نذاره.
-فعلاً که خودش داره با من جور میشه.
خنده م گرفت و صورت فریبا رو تصور کردم. حتماً با خودش فکر کرده که هانی بی سر و زبونه و به درد فرزین و زندگیش می خوره که البته بود. اخلاقش برعکس من تند و تیز نبود.
-من اصلاً دلم نیومد یه ذره هم سرکارش بذارم. اگه ازت خوشش میاد، قبول کن.
-معلومه که قبول می کنم. از خدامه. فقط...
-نگران نباش. تو خوب می تونی با همه کنار بیای.
-می ترسم وضعمون رو ببینن پشیمون بشن!
-کی از تو بهتر؟
خیالش رو راحت کردم و دکمه ی قطع رو زدم. با عذرخواهی به لیلا که دست به سینه ایستاده بود، نگاه کردم و گفتم: ببخشید لیلا جان! معطل شدی.
با لبخند گفت: خواهش می کنم. دیدم دو روزه اینجا تنهایی، بیا بریم پایین. هم ماکروویو هست. هم سلف.
-من غذا آوردم.
romangram.com | @romangram_com