#_ستاره_پنهان__پارت_121


-مرضیه و مهدیس سلام می رسونند.

-سلام برسون. بگو ملالی نیست جز دوریتون.

خندید و من با تردید پرسیدم: فریبا حرفی از من نزده؟

-چرا. حالت رو ازم پرسید. گفتم ماهی دو میلیون حقوق می گیری! برق از سرش پرید.

هر دومون خندیدیم. اونجا ما از صبح تا عصر کار می کردیم و براش خرید هم می کردیم، حتی بعضی کارها رو به خونه هم می بردیم. بیشتر از 700 بهمون نمی داد. بیمه هم نبودیم. اینجا کسی کاری نمی کرد و کلی حقوق می گرفت. هانی گفت: صبر کن! دفتر تلفنم تو کیفمه.

-با منی؟

-گوشی.

چند ثانیه بعد گفت: می خواستم بیام بیرون، بچه ها ناراحت نشند.

-چی شده؟

-تو با فرزین به هم زدی؟

-چیزی بینمون نبود که بخوام به هم بزنم.

-حالا همون.

-مال خیلی وقت پیشه. چطور؟

-بهت پیشنهاد داد؟

-نه... گفتم که هیچی پیش نیومد. من پشیمون شدم، اون هم هیچ میلی به من نداشت.

چند ضربه به در خورد و خانوم منشی که اسمش «لیلا» بود وارد اتاق شد.

romangram.com | @romangram_com