#_ستاره_پنهان__پارت_120


عجب آدم های فضولی بودند. مرد دوم با خنده گفت: نترس. اونقدری که نشون میده بداخلاق نیست.

هر سه خندیدند. حوصله ی شوخی نداشتم و حرفی نزدم. انتظار داشتند من روز اول کارم بگم و بخندم؟!! ابرو بالا انداختم و سرم رو برگردوندم. مرد دوباره گفت: ناراحت شدید؟ خانوم ِ ...؟

صدای میعاد از جلوی در اومد که بلند سلام کرد. به سمت صداش برگشتم. به یکی از مردها دست داد و به من گفت: بفرمایید داخل.

کیفم رو برداشتم و همراهش وارد اتاق شدم. به سمت نیمه ی دوم اتاق رفت. کیفش رو روی میز گذاشت و گفت: مگه کلید نداده بودم که بیای تو؟

- میزم بیرون بود.

پالتوش رو آویزون کرد و گفت: بچه های اینجا زود خودمونی میشن!

- من کاری به کسی ندارم.

- میگم میزت رو بیارند داخل. میز گفتگو رو هم می برند. به درد نمی خوره.

- بیرون که بهتره...

حداقل با اون زن بیرون اتاق حرف می زدم. با اخم نگاه کرد و گفت: از تو نظر نخواستم.

من هم اخم کردم و گفتم: اینجا دلگیره.

از بخش دوم که اتاق خودش محسوب می شد بیرون اومد و مجبور شدم از جلوی در کنار برم. لوردراپه نیمه ی من رو عقب کشید. نور توی اتاق پخش شد. فضا یه کم قابل قبول تر شده بود اما من هنوز غریبی می کردم. خواستم چیزی بگم که بی توجه وارد نیمه ی خودش شد و در نازک رو هم بست. می دونستم صدا واضح اون طرف میره. گفتم: آدم مزخرف!

روز سوم کارم بود. تمام دو روز گذشته به یاد گرفتن کارها از منشی بیرون اتاق و گاهی هم از میعاد سپری شده بود. البته اگر مزاحمش نمی شدم و وقت داشت و حوصله ش سر جاش بود!!

شغل مورد علاقه م نبود ولی چاره ای نداشتم. کامپیوتری که تازه روی میزم گذاشته بودند رو از صبح روشن می کردم و منتظر تلفن ها یا رفت و آمد کارمندهای طبقه ی پایین می موندم. کارهایی بهم می گفت انجام می دادم. قرارهاش رو تنظیم می کردم. صورت جلسه ها و چیزهای دیگه رو هم براش تایپ و منظم می کردم. اغلب تنها بودم.

موبایلم رو برداشتم و شماره ی هانی رو گرفتم. وقت ناهار بود ولی اشتها نداشتم. حتماً بچه ها توی مزون کنار هم جمع شده بودند و خوش می گذروندند. هانی جواب داد و بعد از احوالپرسی گفت: جات راحته؟ کارت سخت نیست؟

-نه. سخت نیست. بچه ها خوبن؟

romangram.com | @romangram_com