#_ستاره_پنهان__پارت_118


پیاده شدم و راه افتادم. کلید رو به دسته کلید جغد سفیدم وصل کردم. فاصله اونقدرها زیاد نبود. ماشینش همچنان پارک بود. قدم هام رو تند تر برداشتم. به تابلوی بزرگ ساختمون نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. نگهبان پرسید: کار اداری دارید؟

جلوتر رفتم و گفتم: نه... درواقع... منشی جدیدم.

- جای کی؟

سر تکون دادم و گفتم: اسمش رو نمی دونم.

- منشی کی هستید؟ بدون مصاحبه؟

همین مونده بود که به همه جواب پس بدم. گفتم: مهندس نظری.

- بله. اسم شریفتون؟

- نظری.

با تعجب نگاه کرد ولی فقط گفت: بفرمایید.

ساختمون خیلی بزرگ و با معماری مدرن بود. طبقه ی اول و حیاط ساختمون شلوغ تر بود و اکثر کارمندها مرد بودند. محیط خیلی مردونه به نظر می رسید و من به همچین چیزی اصلاً عادت نداشتم. همیشه دور و برم پر از زن ها بود. کمی هم دست و پام رو گم کرده بودم ولی با دیدن خلوتی و سکوت نسبی طبقه ی دوم و یه خانوم پشت میزی توی سالن انتظار جنوبی خیالم راحت تر شد. چند متر دورتر از میز اون، نزدیک در اتاق دیگه ای میزی گذاشته بودند که احتمالاً مال من بود.

کنار در تابلوی طلایی رنگ «مدیر پروژه» با اسم میعاد نصب شده بود و به محیط قهوه ای و شکلاتی و درهای چوبی می اومد. از کار خودم خنده م گرفته بود. اینجا هم داشتم به هارمونی و کنتراست رنگ ها فکر می کردم.

جلوتر رفتم و به خانومی که مانتو و شال خاکستری پوشیده بود، سلام کردم. جوابم رو داد و گفت: بفرمایید؟ طبقه رو درست اومدید؟

خانوم دیگه ای از کنارم رد شد. برگه ای رو به خانوم اول داد و به من نگاه کرد. با لبخند گفتم: من منشی جدید این اتاقم.

هر دو با تعجب نگاه می کردند. انگار داشتم اعلام می کردم که از فضا اومدم. اولی گفت: منشی مهندس نظری؟!!

- بله.

- خوش اومدید.

romangram.com | @romangram_com