#_ستاره_پنهان__پارت_117


خودش سکوت رو شکست: توی اینجور محیط ها هر چی کمتر با کارمندها قاطی بشی، بهتره.

- احتیاجی به گفتن شما نیست.

- مراقب رفتارت هم باش. من آبرو دارم.

عصبانی شدم و گفتم: رفتار من رو پای شما نمی نویسند.

- مُعرفت منم!

جوابش رو ندادم. چشمم به دستش روی فرمون افتاد که حلقه ی نقره ای رنگی رو تو انگشت حلقه انداخته بود. شاید دوباره سراغ مریم رفته بود. شاید یکی دیگه. چقدر بی خبر. ناراحت شده بودم و اصلاً نمی تونستم انکار کنم. مگه ممکن بود به کسی چیزی نگفته باشه! سرم رو به سمت جغد که مثل اون شب غمگین نگاه می کرد برگردوندم. باز به حلقه نگاه کردم که فرمون رو حرکت داد و دستش از دیدرس خارج شد. از آینه ب*غ*ل به خودم نگاه کردم. لب و لوچه م آویزون شده بود. این چه وضعی بود؟!! سریع لبخند زدم و سعی کردم هر حس مسخره ای رو از خودم دور کنم.

دستم رو بلند کردم که جغد رو تکون بدم ولی توی نیمه راه پایین آوردم. ترسیدم دوباره مجبور بشه عروسکش رو بده به من. چند دقیقه بعد به ایستگاهی اشاره کرد و گفت: اینجا پیاده میشی.

توی خیابونی پیچید و پارک کرد. به اطراف نگاه کردم و گفتم: کجاست؟

- اونجا.

به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم. دور بود.

- درست نیست تو پارکینگ شرکت از ماشین من پیاده بشی.

این آدم به چه چیزهایی که گیر نمی داد! در ماشین رو باز کردم که گفت: طبقه ی دوم، اتاق مدیر پروژه... این هم کلید.

کلید رو از دستش گرفتم و سعی کردم لرزش دستم رو پنهان کنم. واقعاً استرس گرفته بودم. آروم گفتم: نباید خودم رو به رئیستون معرفی کنم؟

- لازم نیست... اون وقتش مهم تر از این حرف هاست.

آخرین کنایه رو هم تحویلم داده بود. استرسم نمی ذاشت جوابی بدم. خودش فهمید وقت مناسبی برای کل کل نیست و مودبانه گفت: منظورم اینه که بیشتر روزها نمیاد.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com