#_ستاره_پنهان__پارت_116


با اخم به صورتم نگاه کرد و گفت: خب باشه!

با حرص پیاده شدم و به خونه برگشتم. مانتوی دکمه دار مشکی و جین آبی پوشیده بودم. از میله ی بالای کمد مقنعه ی سرمه ای رو برداشتم و سر کردم. آرایشم خیلی کم بود. حتی برعکس همیشه کفش بدون پاشنه پوشیده بودم. دیگه نزدیک بود از تیپم افسردگی بگیرم. وقتی برگشتم اخمش باز شده بود. توی ماشین نشستم و حرکت کردیم.

مشغول بررسی اوضاع بودم و دلشوره داشتم. دیروز امیر زنگ زده بود و گفته بود که شرکت حقوق دو میلیون رو قبول کرده. من هم دیگه نتونستم جلوی همه مخالفتی بکنم. اتفاقاً خوشحال هم بودم. اینطوری اگر چند سال کار می کردم، با پول هایی هم که تا به حال جمع کرده بودم می تونستم یه سالن مد بزنم. کافی بود که چند سال دندون رو جگر بذارم.

آسمون گرفته بود. زمین هم از بارون دیشب خیس شده بود. بابا از میعاد خواسته بود که روز اول خودش من رو برسونه که مسیر رو یاد بگیرم. چند دقیقه بود که سکوت کرده بودیم. دستش رو به سمت ایستگاهی که نزدیک بود بلند کرد و گفت: اینجا سوار میشی.

هنوز آدرس رو نداشتم. مثل بچه ها پرسیدم: چند تا ایستگاه بعد پیاده شم؟

- دقیق نمی دونم... دو تا بعد از نواب.

دوباره حواسم به جغد سیاهی پرت شد که از آینه آویزون بود. فقط رنگش با جغدی که به من داده بود فرق داشت. خیلی با نمک بود.

- رئیس شرکت نمی دونه ما فامیلیم. من یکی از آشناهای شوهر خواهرتم.

- فامیلی هامون یکیه!!!

- تشابه اسمی.

توی دلم گفتم «مگه مردم خرند» ولی سکوت کردم. خودش گفت: از من چیزی نمی پرسند که مجبور باشم دروغ بگم.

- من دروغ بگم اشکالی نداره؟

- شما گناه های بدتر از دروغ هم کردید.

کاملاً خونسرد بود. من هم سعی کردم لحنم خونسرد باشه.

- اون ها در مقابل چیز باارزش تری بود!

و جلوی چشم های رنجیده ش با پوزخند نگاهش کردم. دوباره سکوت شد. حس کردم به جای تشکر بابت پیدا کردن کار برام، ناراحتش کردم ولی مطمئن بودم که حرف زدن من باعث ناراحتی بیشترش می شه تا تلطیف فضا.

romangram.com | @romangram_com