#_ستاره_پنهان__پارت_115
زیاد دور نشده بودیم. خوشبختانه قبل از رسیدن بابا برگشتیم و امین فوری موتور رو به صاحبش برگردوند. مامان گفت: چی شد؟
من: هیچی حالیشون نیست.
امین: گفتند نمی ارزه.
مامان: بی خود خودتون رو خسته کردید.
به طرف اتاقشون رفت. دو تا تراول 50 تومنی از کیفم بیرون آوردم و روی میز کامپیوتر امین گذاشتم.
- گرون تر نخریا!
- یه کاری می کنم.
- با کادوهایی که از پسرهای دیگه هم می گیره، بسشه!
لبخند زدم که گفت: فکر کردی همه مثه...
می خواست بگه «مثه تو» که با دیدن ابروی بالا رفته و اخم من ساکت شد. فوری یکی ازتراولها رو از دستش در آوردم و همزمان که بیرون می رفتم گفتم: می ترسم سردیش شه.
صداش از پشت سر می اومد: بی شعور!
بخش دوم
در آپارتمان رو بستم. تو ماشین میعاد نشستم و گفتم: سلام.
جواب سلامم رو داد ولی حرکت نکرد. نگاهش کردم و گفتم: نمیریم؟
- مقنعه بزنید. شال مناسب نیست.
- مگه شرکت خصوصی نیست؟
romangram.com | @romangram_com