#_ستاره_پنهان__پارت_114
پرنده ها دوباره ویغ ویغ کردند که گفتم: چخه!!
صدای خنده ی امین بلند شد و پشت موتور نشست. من هم ترکش نشستم و گفتم: یه مغازه ی دیگه بریم... این ها که چیزی سرشون نمی شد.
امین باز هم خندید و حرکت کرد. با اینکه هوا سرد بود و باد توی صورتمون می خورد ولی خیلی خوشم اومده بود. احساس رهایی و پرواز داشتم. باید به شوهر فرضیم می گفتم به جای ماشین موتور بخره. امین هم مدام گاز می داد. یه فرش فروشی دیگه پیدا کردیم و جلوش نگه داشتیم. موقع داخل رفتن از شیشه به صورتم که احتمالاً سرخ شده بود نگاه کردم اما چیزی پیدا نبود.
یه مرد تسبیح به دست پشت میزش نشسته بود. جلوتر رفتیم و سلام کردیم. تسبیح رو روی میز گذاشت و منتظر حرف زدن ما موند. همون قصه ی قبلی رو براش تکرار کردم. از جاش بلند شد و گفت: کجاست؟
امین قالیچه رو پهن کرد. به صورت مرد زل زدم که واکنشش رو ببینم ولی کاملاً بی تفاوت فرش رو بررسی می کرد. بعد از پنج دقیقه چپ و راست کردن و با ذره بین نگاه کردن، عاقبت گفت: عجیبه!
با علامت سوال به امین نگاه کردم که اون هم شونه بالا انداخت. مرد دوباره گفت: ولی نمی ارزه!
با حرص به صورتش نگاه کردم که توضیح بده. ادامه داد: هر چی که رنگ و روش رفته باشه که صادراتی نیست جانم!
چیزی نگفتم و امین مشغول جمع کردن فرش شد.
- گوشت که نداره. طرحش هم اصیل نیست. احتمالاً یه نقش محلیه. طرح دو طرف هم که هماهنگ نیست!!... شرمنده جانم!
- خواهش می کنم. ممنون.
- می خوایید بذارم این گوشه اگه مشتری داشت، خبرتون کنم؟
سریع گفتم: نه نه می بریمش.
- هر طور صلاحه.
- ممنون
بیرون اومدیم و من این پا و اون پا کردم که شاید دنبالش بیاد. از حرف آخرش مشکوک شده بودم ولی مرد سراغ کار خودش رفته بود. امین گفت: زوره مگه؟!... بازم بگردیم؟
- بریم خونه.
romangram.com | @romangram_com