#_ستاره_پنهان__پارت_113
مرد خندید و عینک رو به چشمش زد. مرد دوم هم که مسن تر بود بلند شد و به سمت ما اومد. روی پرزهای از بین رفته ی فرش دست کشیدند و چند بار پشت و روش رو بررسی کردند. بعد از مدتی مرد اولی به من گفت: کی بهت گفته قیمتیه؟
- هر کی دیده.
- از کجا آوردی؟
- خونه ی پدربزرگم. طالقان.
- قدیمی هست ولی...
- ولی چی؟
مرد دوم گفت: هر چیز قدیمی ای که قیمت نداره دخترم!
ای بابا. حالا نمی شد من یه بار توی عمرم شانس بیارم؟!
- یعنی هیچی نمی ارزه؟
- یادگار پدریت رو نگهدار.
خواستم بگم «منتظر اجازه ی شما بودم» ولی فقط تشکر کردم. امین فرش رو دوباره لوله کرد و با خداحافظی از مغازه بیرون اومدیم. سریع گفت: دیدی گفتم.
- خب حالا. بیا جایزه بگیر.
- قالیچه ت ارزش نداره، چرا پاچه ی منو می گیری؟
- زود باش.
مشغول باز کردن قفل موتور شد و گفت: این «همه» ای که می گفتی دقیقاً کیا بودن؟
- روشن کن... نمک نریز.
romangram.com | @romangram_com