#_ستاره_پنهان__پارت_112
خودم هم می تونستم حملش کنم ولی بهتر بود کسی همراهم باشه. مامان سر تکون داد و رفت. امین گفت: مگه من حمالم؟!
- پسفردا ولنتاین نیست دیگه!؟
سریع گفت: هیس.
و به سمتی که مامان رفته بود نگاه کرد.
- به تو هم میگن خواهر؟
- میای یا نه؟
- پس صبر کن موتور علیرضا رو بگیرم.
یه ربع بعد منترک موتورش نشسته بودم و قالیچه هم پشتمون با طناب بسته شده بود. حالا می تونستیم از محله مون هم خارج بشیم چون اکثر کاسب های محل بابا و ما رو می شناختند و ممکن بود حرفی از ما بهش بزنند، در حالیکه بابا خبری از ماجرا نداشت و این بد بود. یا اگر قالیچه بی ارزش بود آبروی بابا رو برده بودیم و پدر هردومون رو درمی آورد.
چند تا چهارراه رو رد کرده بودیم و من تازه داشتم با موتور سواری حال می کردم که چشمم به مغازه ی فرش فروشی افتاد و گفتم: امین نگه دار!
کمی رد کرده بود که انداخت توی پیاده رو و موتور رو جلوی در مغازه پارک کرد.
پیاده شدم و گفتم: قفلش کن موتور مردمه.
امین «باشه» ای گفت و موتور رو قفل زد. قالی رو برداشت و با هم وارد مغازه شدیم که بالای درش قفس دو تا مرغ عشق بود. همین که پامون رو داخل گذاشتیم، ویغ ویغ پرنده ها شروع شد. یکی از مردها به سمتمون اومد و با برانداز کردن هر دو گفت: بله.
به امین که مثل ماست ایستاده بود، اشاره کردم. فرش رو روی دوازده متری ای که نصفش پهن بود گذاشت و لوله رو باز کرد. من گفتم: حاج آقا یه فرش از پدربزرگم بهم رسیده که هر کی دیده گفته قیمتیه.
امین آروم به کفشم زد. روی لبش لبخند بود. ادامه دادم: می خواستم نظر شما رو هم بدونم.
مرد عینکش رو از جیبش بیرون آورد و گفت: سلام.
از بس هول بودم «سلام کردن» یادم رفته بود. هر دو با هم گفتیم: سلام.
romangram.com | @romangram_com