#_ستاره_پنهان__پارت_111
- پسفردا ولنتاینه.
- کادوش رو دوست دختر تو بگیره... پولش رو من بدم؟!
سر تکون داد و گفت: واقعاً که. هیچکی به فکر من بدبخت نیست.
روی تخت دراز کشیدم و امین همزمان که از اتاق دور می شد می گفت: بابا هم پول اون دو ماهی که تابستون براش کار کردم رو نداد.
صدای مامان از دور اومد: تو چی میگی؟ مثه کنیز حاج باقر!
سریع بلند شدم و لباس بیرون پوشیدم. تا بابا نیومده بود باید قالیچه رو به چند تا از فرش فروش های محل نشون می دادم. اگر چیز عتیقه ای بود از رفتارشون می تونستم بفهمم. حاضر شدم و بیرون رفتم. رو به امین گفتم: بیا این قالیچه رو بردار، ببریمش به چند نفر نشون بدیم.
هر دو با تعجب به من نگاه می کردند که آخر مامان گفت: دندون اسب پیشکشی رو نمی شمرن. مگه نگفتی یادگاری؟
- چیکار کنم؟ مگه خودم خوشم میاد که بفروشم؟
- می خوای بفروشی؟!
- اگه خیلی قیمتی باشه.
امین زد زیر خنده و گفت: اون؟!
- نه اون یکی!... پاشو حاضر شو.
- فکر می کنی چقدر ازت می خرن؟
- شاید عتیقه باشه... از این فرش صادراتی ها.
حالا مامان هم کرکر می خندید.
- حالا بردارش، شاید باشه.
romangram.com | @romangram_com