#_ستاره_پنهان__پارت_109
برای یه منشی ساده حقوق خوبی بود. برای اینکه بی خیال بشه گفتم: من دو میلیون می گیرم.
اخم کرد و زود تر از من به طرف در رفت. من هم نیشم رو بستم و بیرون رفتم. بابا به من چپ چپ نگاه کرد. شاید لفتش داده بودیم. حتماً می ترسید جوون مردم رو از راه به در کنم. وقتی میعاد با حالت عادی کنارشون نشست و شروع به صحبت کرد، بابا هم سرش رو برگردوند. از حرف های میعاد با امیر فهمیدم که از نظر اون هم فرش ارزش مالی نداشت.
صفحه ی بعدی رو آوردم و مشغول گشتن شدم. تا حالا هیچ کاری که حداقل یه ذره به رشته م نزدیک باشه پیدا نکرده بودم. از استخدام اداره های دولتی هم که ناامید شده بودم. فکر می کردم فریبا به یه هفته نکشیده، ازم می خواد که برگردم ولی هیچ خبری نبود. چند دقیقه پیش با هانی و مهدیس حرف زده بودم و اون ها هم به چیز خاصی اشاره نکرده بودند. تنها چیزی که دستگیرم شده بود این بود که نازی روزهای زوج جای من رو پر کرده بود. هانی هم خیلی خوشحال به نظر می رسید. هر دو تأکید کرده بودند که قالیچه رو به یه فرش فروش نشون بدم و عکس العملش رو ببینم. خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که شاید قیمت داشته باشه. اصلاً به خاطر همین رفته بودم دنبالش.
روزنامه رو بستم و روی میز شیشه ای آشپزخونه هول دادم. موبایلم رو برداشتم و کارت خانوم حمیدی رو جلوم گذاشتم. باز مسئول سالن عروس بودن که از هیچی بهتر بود. بعد از دو تا بوق جواب داد: بله؟
- سلام. سالن عروس نگین؟
- بله. امرتون؟
- می تونم با خود خانوم حمیدی صحبت کنم؟
- نه عزیزم. ایشون نمیان سالن.
- پس...
- متأسفانه من نمی تونم شماره ی شخصیشون رو در اختیار کسی بذارم.
- بله. متوجه ام.
- می تونید پیغام و شماره بذارید.
- دنبال کسی برای بخش فروش سالن می گشتند.
- هفته ی پیش استخدام شدن خانومی.
- بله.
- کمکی از من بر میاد؟
romangram.com | @romangram_com