#_ستاره_پنهان__پارت_108


واقعاً فکر می کرد عمداً بهش خوردم؟! این چه ش بود؟ بالاخره بیرون رفتیم و وسط اتاق گفت: راستی...

به سمتش برگشتم و گفتم: بله؟

-امیر گفت از خیاط خونه اومدی بیرون.

-منظورش مزون بوده، بله.

-منشیم رفته شهرستان!

-براش دعا کنم؟

-اگه می خوایید، می تونم با رئیس شرکت صحبت کنم شما به جاش بیایید.

-رشته ی من طراحی دوخته... بیام شرکت معماری؟!

-کارهای اپراتوری که بلدین. نه؟

سر تکون دادم و گفتم: آره. ولی می خوام یه شغل مناسب تر پیدا کنم.

سرش رو پایین انداخته بود و یکی از ساعدهاش رو فشار می داد. خواستم حرکت کنم که دوباره با مِن مِن گفت: تو این اوضاع بیکاری؟!

گیج نگاهش کردم. داشت اصرار می کرد. نمی دونستم چرا. شاید می خواست هر روز من رو ببینه!! شاید کارهاش لنگ منشی بود! شاید دلش برای من سوخته بود و می ترسید باز هم دست به خودزنی بزنم. از فکر آخرم عصبانی شدم و گفتم: بفرمایید. منتظرند.

با دست به بیرون اشاره کردم که سرش رو بلند کرد. ابروش رو بالا انداخت و با حالت وسوسه کننده ای گفت: حقوقش بالاست ها!

لبخند زدم. همه فکر می کردند من آدم پولکی ای هستم. تا یه حدی بودم ولی نه سر هر چیزی.

-مثلاً چقدر؟

-یک و پونصد.

romangram.com | @romangram_com