#_ستاره_پنهان__پارت_107
آستین های پلیور سرمه ایش رو بالا کشید و دنبال من راه افتاد. برق بالکن رو روشن کردم و درش رو باز کردم. تعارف زدم: بفرمایید.
-شما بفرمایید.
-نه. خواهش می کنم!
دیدم داخل نمیره، خودم حرکت کردم که جلوی در محکم به هم خوردیم و شیشه ی در هم تکون بدی خورد و لرزید. خودش رو یه گوشه جمع کرد و شق و رق ایستاد. من در حالیکه به زور جلوی خنده م رو گرفته بودم و آرنجم رو می مالیدم وارد شدم. با لبخند گفتم: بفرمایید... انگار این در مشکل داره.
با اخم و «یاالله» گفتن وارد شد و گفت: با من؟
-واسه عظمت روحی شما کوچیکه... باید ببخشید.
اخمش بیشتر شد. کنار قالیچه که کف زمین بود و انتهاش از زیر نرده ها آویزون بود نشستم و گفتم: اینه.
اون طرف بالکن روی پاهاش نشست و به قالیچه دست کشید. اون مات نقش های قالی شده بود و من مات اون. تا حالا با لباسی غیر از کت و شلوار ندیده بودمش. سنش رو کمتر نشون می داد و انصافاً بهش می اومد. آروم گفت: کجا بود؟
-انبار ته باغ عمه عطیه.
با تعجب گفت: خونه سنگی؟!
-آره. تو یه صندوق.
با اخم سر تکون داد و گوشه ی فرش رو گرفت که برگردونه. به نظر زیادی کنجکاو می اومد. فرش رو به طرف خودم کشیدم و گفتم: خیسه... بهتره بریم.
دوباره دستش رو به طرف فرش برد که بلند شدم و گفتم: بفرمایید، منتظرند. درست نیست تنها باشیم برادر!
مجبور شد که بلند بشه و متفکرانه نگاهم کرد. به در اشاره کردم. با پوزخند گفت: می ترسم دوباره بازی در بیاره.
-من ضمانتش رو می کنم.
-کی ضمانت شما رو می کنه؟
romangram.com | @romangram_com