#_ستاره_پنهان__پارت_106


-حالا چرا انقدر با امیر جور شده؟

-چه عیبی داره. هم سن و سالند دیگه.

-امیر چرا درباره ی من باهاش حرف می زنه؟

مامان ابروش رو بالا انداخت و با کنجکاوی گفت: درباره ی تو؟!!

سریع گفتم: چیکار مونده؟

-برنج بشور.

دو ساعت بعد همه توی پذیرایی نشسته بودند و جای ساغر خیلی خالی بود. نیلوفر کنار من مشغول پوست کندن نارنگی بود. نصفش رو به سمت من تعارف کرد و گفت: از ساغر خبر نداری؟

نارنگی رو گرفتم و گفتم: دیروز یه سر زد، ببینه این قالیچه ی کذایی چه شکلیه!

لبخند زد و گفت: با این ارثیه ت همه رو گذاشتی سر کار.

و به میعاد که وسط بابا و امیر، روی مبل سه نفره گیر کرده بود، اشاره کرد.

خندید. خودم هم خنده م گرفت. راست می گفت. یه پر نارنگی خوردم و دوباره به سمت میعاد برگشتم که در حال صحبت با امیر بود. از اینکه هر وقت می خواست یه بهانه جور می کرد که به اینجا سر بزنه مشکوک شده بودم. به نظر نمی رسید کششی نسبت به من داشته باشه. مسلماً عاشق ها انقدر بی تفاوت و سرد رفتار نمی کنند. شاید اصلاً بلد نبود چطوری باید احساسش رو نشون بده! حتی سعی نمی کرد بیرون از این خونه من رو ببینه. به فکر خودم خندیدم. آخرین پر نارنگی رو خوردم. نیلوفر آروم گفت: چرا هیچ وقت با مادرش نمیاد؟

من دلیل زنده ش بودم. مادرش نمی خواست خانواده ی ما فکر و خیالی به سرشون بزنه. نیلوفر وقتی سکوتم رو دید دستپاچه نگاهم کرد و دقیقاً حس کردم که می خواد عذرخواهی کنه ولی نمی دونه بابت چی! از اینکه اطرافیانم رو تو همچین موقعیتی قرار داده بودم منتفر بودم. امیر به من نگاه کرد و گفت: سحر میری قالی رو بیاری؟ آقای مهندس چیزهای قدیمی رو دوست داره.

-شستمش، تو بالکن امینه.

میعاد با تعجب نگاهم کرد که گفتم: کوچیکه، انقده.

با دست طولش رو نشون دادم. میعاد بلند شد و گفت: میشه ببینم؟ خیلی کنجکاو شدم.

تو دلم گفتم «تو که دیگه بلند شدی، اجازه گرفتنت چیه؟» و به سمت اتاق امین حرکت کردم و بلند گفتم: بفرمایید.

romangram.com | @romangram_com