#_ستاره_پنهان__پارت_105
عصبانی از پنجره دور شدم و گفتم: بیرون که نرم، با تلفن که حرف نزنم، زنگ موبایلم که بلند نشه، به گربه ها هم غذا ندم، پس چه گهی بخورم تو این خونه؟!!
امین با خنده پنجره رو بست گفت: خفه، آبرومون رفت!!
-یه چیزی هم بدهکار شدیم!
مامان از پذیرایی بلند گفت: بیا به من کمک کن.
رو به امین گفتم: همینجوری سرت رو ننداز پایین بیا تو اتاقم!
-چه پررو شدی هنوز نیومده.
از اتاق بیرون رفتم و به مامان گفتم: یه چیزی به این گل پسرت بگوها!
مامان اخم کرد و گفت: حالا بابات نیست، دور ور ندار واسه من.
وارد آشپزخونه شدم و مامان رو به امین گفت: نیشت رو ببند.
بالای قابلمه ها ایستادم و گفتم: بچه ها می خوان بیان؟
-امیر، مهندس رو دعوت کرده.
یه جوری می گفت «مهندس» که انگار درباره ی پسر ارشدش حرف می زنه!
-امیر اگه دوست داره، خونه ی خودش دعوت کنه. از کیسه ی خلیفه می بخشه؟!
امین حرفم رو تأیید کرد. مامان خندید و آخرین سیب رو هم از سبد برداشت که خشک کنه. میوه ها برق می زدند.
-امیر گفته ما رفتیم دنبال قالیچه، اون بنده خدا هم دلش خواسته قالیچه رو ببینه... گفتم دعوتش کنه.
به من نگاه کرد و ادامه داد: چیه مگه؟
romangram.com | @romangram_com