#_ستاره_پنهان__پارت_104
-زل زده بودی به این فرش!
دوباره به قالی نگاه کردم و مردد گفتم: عمه جان؟!
-بله.
-این اواخر آقاجون...
سکوت کردم که گفت: چی؟
-نمی دونم... رفتارهای خاصی می کرد.
-برادرم از همون جوونی یه حالت هایی داشت.
توی دلم خالی شد و پرسیدم: چه حالت هایی؟
شونه م رو فشار داد و گفت: چی شنیدی؟ خودش حرفی زده؟
-نه...
-آقاجانت آخر عمر مشاعرش رو از دست داده بود.
حالا چهره اش خیلی ناراحت شده بود. دیدم خیلی نگرانش کردم، سر تکون دادم و گفتم: همینطوری یادش کردم. خدا بیامرزدش.
بلند شد و با دست کمرش رو نگه داشت. گفتم: خوبید؟
-آره. بریم تو اتاق.
قالیچه رو لوله کردم و همراهش به اتاق پذیرایی رفتم. اصلاً نمی خواستم کوچکترین فکری در مورد علائم و توهم هام بکنم. واقعاً می خواستم به اعماق ذهنم برونمش و دیگه هرگز بهش اهمیتی ندم.
آشغال ها و پوست های مرغ رو توی پیاده روی پایین پنجره ی اتاقم انداختم. گربه از کنار سطل زباله ی بزرگ چند متر اون طرف تر تکون خورد. منتظر بودم که به سمت مرغ ها بیاد. پرده بیشتر کنار رفت و امین نزدیک گوشم گفت: انقد به اینا غذا نده، دور خونه پر از گربه شده.
romangram.com | @romangram_com