#_ستاره_پنهان__پارت_103
خونه سنگی، خونه ی پدریشون بود که حالا خراب شده بود. نزدیک پرچین های انتهای همین باغ بود. مامان گفت: بخشیده به سحر، می خواد یادگاری نگه اش داره.
عمه به من نگاه کرد و گفت: به تو؟
- بله.
سر تکون داد و گفت: پس به تو رسید.
به سمت بابا برگشت: کلید انبار و صندوق رو میدم، خودم پای راه اومدن ندارم.
نیم ساعت بعد بابا در حال باز کردن قفل قدیمی در انبار بود و من به زور دنبالش راه افتاده بودم. باغ بزرگی بود که عمه برای آبیاری درخت هاش از آبیار محل کمک می گرفت. فروش گردوها و سیب ها درآمد قابل توجهی داشت که از هزینه های عمه زیادتر می شد. تمام سعی ام رو می کردم که گلی و کثیف نشم. وقتی وارد انبار شدیم، بابا چراغ شارژی توی دستش رو روشن کرد. این انبار سیم کشی برق نداشت. نورش رو زیاد کرد و جلوتر از من راه افتاد. انبار زیاد بزرگ نبود اما پر از اسباب و وسایل های مختلف و اغلب به دردنخور بود. حالا دیگه مطمئن شده بودم که چیز قیمتی ای اینجا پیدا نمیشه و فقط به خاطر کنجکاوی بود که بین وسیله ها می گشتم. مواظب ناخن هام بودم که خراب نشند.
با وجود چراغ باز هم همه جا تاریک و مرطوب بود. بابا هم می گشت و صدای برخورد وسیله هایی مثل چراغ و گلدون و ظرف توی سکوت سه ساله ی بینمون می پیچید. باز همون حس عجیب و خاص سراغم اومده بود. حسی که بعد از فوت آقاجون خودش رو نشون داد. بی اراده به سمت راست چرخیدم و سماور مسی ای رو بلند کردم. چیزی از پشتش نظرم رو جلب کرد. دست بردم و جلوتر آوردمش. یه صندوق قدیمی بود. به بابا گفتم: اینجاست.
به طرف من برگشت و چراغ رو بالا گرفت. صندوق رو جلوتر آورد و مشغول ور رفتن با قفل زنگ زده ی درش شد. همین که باز شد چراغ رو بلند کردم. با اطمینان غیر قابل انکاری می دونستم که با چی مواجه میشم. داخلش کاملاً خشک بود و قالیچه ی لوله شده بین یه پارچه ی قرمز پیچیده شده بود. بوی نفتالین و مواد نگه دارنده تو فضا پیچید و من جلوی بینیم رو گرفتم. بابا قالیچه رو بیرون آورد. صندوق رو سر جای اولش هول داد و گفت: صندوقش سنگینه.
بی توجه به من راه افتاد. دوباره دنبالش دویدم. چراغ رو خاموش کرد و من هم بیرون اومدم. در رو قفل کرد. چیزی که توی دست هاش گرفته بود خیلی کوچیک و کهنه به نظر می رسید.
بابا کلیدها رو به عمه برگردوند و قالیچه رو روی زمین ایوان گذاشت. از این همه هیجان که سعی می کردم کنترلش کنم، تعجب کرده بودم. قالیچه رو پهن کرد و همه بهش زل زدیم. طولش بیشتر از یک متر نبود. طرح شلوغی از گل و بوته و ترنج و خطوط مختلف داشت که هیچ چیز خاصی رو نشون نمی داد. حتی طرح ها قرینه هم نبودند. یکی دو قسمتش هم جویده شده بود. توی دلم خندیدم و گفتم «شاید عمه مژگان درباره ی دیوونگی آقاجون حق داشت!». به هر حال یادگاری باحالی بود و همیشه من رو به یاد آقاجون مینداخت. سرم رو بلند کردم. عمه و مامان به من نگاه می کردند و مامان کمی غمگین به نظر می رسید. لبخند زدم و گفتم: بامزه ست!
هر دو خندیدند و همراه بابا به سمت اتاق پذیرایی رفتند. دوباره به قالیچه نگاه کردم. روی گل هاش دست کشیدم. انگشتم رو روی حاشیه اش حرکت دادم. روی نقش هایی که حالا انگار پررنگ تر شده بود. گوشه ش رو برگردوندم و طرح های پشتش رو بررسی کردم. دست هامزمختو آفتاب سوخته شده بود. مرد کنارم زانو زد و قالیچه رو جمع کرد. گرد و خاک توی هوا بلند شد که با دست پس زد. با کلمه ها و لهجه ای که چیزی ازش سر درنمی آوردم، جمله ای گفت. چیزی نفهمیدم اما بلند شدم و کوله بار رو روی دوشم انداختم. آفتاب توی صورتمون می خورد و همراه هم حرکت می کردیم. مرد به دره های اطراف اشاره می کرد و حرف می زد. نگاهم رو به همون سمت برگردوندم و به نقطه ای خیره شدم. اصلاً نمی دونستم کجام. جمله هایی رو به زبون می آوردم که مفهومش رو نمی فهمیدم. حتی صدام عوض شده بود و به وحشت افتاده بودم.
شونه هام تکون می خورد و آسمون جلوی چشمم حرکت می کرد. نگاهم به صورت عمه میخکوب شده بود که دست هاش روی شونه هام بود و توی چشم هام دقیق شده بود.
-حالت خوبه دختر؟!
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی قفسه ی سینه م فشار دادم. حس کردم اگر دیرتر رسیده بود، خفه شده بودم. به اطراف نگاه کردم. هنوز توی ایوان خونه بودیم و آسمون اون طرف پنجره ابری و گرفته بود. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خوبم.
-صدات زدم بیای میوه بخوری.
-ببخشید حواسم نشد.
romangram.com | @romangram_com