#_ستاره_پنهان__پارت_102


بابا صورتش رو برگردوند. مثلاً می خواست کاری کنه که روی من به روش باز نشه ولی من پررو تر از این حرف ها بودم. مامان برام چشم غره رفت و من دوباره گفتم: فردا من و مامان میریم. تا عصر برمی گردیم.

کسی چیزی نگفت و من این رو به نشونه ی موافقت گذاشتم و به اتاقم برگشتم. امیدوار بودم که با اون قالیچه زندگیم متحول بشه. هر چند خیلی مسخره به نظر می رسید. شاید یه چیز درست و حسابی ای بود.

مامان چادرش رو بالا کشیده بود که گلی نشه. هوا خیلی سرد بود. دست هام رو توی جیب های پالتویضخیمم فرو برده بودم. هر دو منتظر پارک کردن بابا بودیم. قرار نبود بیاد ولی اومده بود. یه قسمتی از مسیر مجبور شد زنجیر چرخ ببنده. هوا جون می داد برای نفس کشیدن و دویدن. بابا پیاده شد و نایلون های خریدی که برای عمه کرده بود رو بیرون آورد. رو به مامان گفت: بریم.

با هم توی کوچه ی خلوت پر از برف و یخ حرکت کردیم و مراقب بودیم که سر نخوریم. شوهر عمه عطیه خیلی زود فوت شده بود و بچه ای نداشت. گاهی بچه های دو تا برادرش بهش سر می زدند ولی اغلب تنها بود. وقتی آقاجون رو برای دیدنش می آوردم خیلی ذوق زده می شد و به زور ما رو چند هفته نگه می داشت. اگر فریبا مرخصی نمی داد، برمی گشتم تهران و دوباره برای آوردن آقاجون می اومدم. آقاجون همیشه ترجیح می داد از من بخواد بیارمش تا بچه هاش رو از کار و زندگی نندازه. من هم فقط نصف هفته کار می کردم و وقتم از بقیه آزادتر بود.

جلوی در آهنی سفید رنگ رسیده بودیم. بابا زنگ زد و چند دقیقه بعد صدای عمه از حیاط شنیده شد که با لهجه ی محلی گفت: کیه؟

بابا جواب داد: مهمون نمی خوایید؟

در باز شد. عمه با لبخند و البته بدون لهجه گفت: بفرمایید. خوش اومدید.

جلوی مهمون هایی که از تهران می اومدند فارسی غلیظ حرف می زد. یادم میاد اولین باری که دست خط خوبش رو دیدم باور نمی کردم که مال یه پیرزن باشه. بابا رو ب*غ*ل کرد و بعد از کلی ماچ و ب*و*سه ولش کرد. از لبخند روی لب بابا حس کردم یه کم خوش اخلاق شده. با من و مامان هم احوالپرسی گرم کرد. با هم وارد حیاط پر از درخت و شیب دار خونه شدیم. از پله های فلزی که کاملاً با موکت پوشیده شده بود بالا می رفتیم و آب از شیروانی ها می چکید.عمه مدام تعارف می کرد.

خونه مثل همیشه بود. شبیه خونه ی همه ی زن های تنها. کنار بخاری نفتی رفتم و دست هام رو گرم کردم. یه چراغ گرمکن علاءالدین هم توی اتاق پذیرایی روشن بود و کتری بزرگی که برای رطوبت هوا بود، روش بخار می کرد. روستا هنوز گاز نداشت و لطفش هم به همین بود. خونه های با نمک شیروانی دار و حیاط های بزرگ پر از درخت و گل. البته الان که فصل زم*س*تون بود سر سبزی در کار نبود.

عمه مشغول آماده کردن سفره ی صبحونه بود و هر چی می گفتیم صبحونه خوردیم باور نمی کرد. دل توی دلم نبود که ببینم این قالیچه ی کذایی چیه که حتی بابا هم ندیده بودش.

کنار مامان نشسته بودم و نون و پنیر محلی می خوردم. مامان به زانوم زد. نگاهش کردم که با چشم و ابرو یادآوری می کرد که من تو راه شیرکاکائو و کیک و یه کاسه حلیم خوردم. یاد رژیم و ب*ا*س*نم افتادم. نون شیرین محلی رو با افسوس توی سفره گذاشتم. بابا فقط یه چای خورد و با تشکر کنار رفت. منتظر بودم حرفی بزنه اما از وقتی قاب عکس قدیمی آقاجون رو توی اتاق پذیرایی دیده بود تو حال و هوای دیگه ای رفته بود. عکس آقاجون کنار عکس پدر بزرگ میعاد و عکس پدرشون آویزون بود.

عمه خواست ظرف ها رو جمع کنه که من بلند شدم. کنار بابا نشست و درباره ی آقاجون حرف زد. فضای بینشون خیلی ناراحت کننده بود و حس کردم الان گریه زاری مامان راه می افته. من هم یه کم حالم گرفت و برای اینکه بدتر نشم، مشغول شستن استکان ها شدم. هر وقت حال من بد می شد حتماً یه اتفاق بدی بعدش می افتاد.

وقتی بیرون اومدم همه سکوت کرده بودند. چند دقیقه بعد بابا گفت: عمه جان! آقام اینجا یه قالی داشته؟

عمه کمی فکر کرد و جواب داد: قالیچه ی ترنج رو میگی؟

- آره.

- تو انبار خونه سنگیه.

romangram.com | @romangram_com