#_ستاره_پنهان__پارت_101
- فردا میرم بهشت زهرا.
لیوان رو سر کشیدم و روی کابینت گذاشتم.
- چرا همین دیشب که بیکار شدم باید خوابش رو ببینم؟!
- لابد فکرش بودی. چطور مگه؟
- عمه مژگان می گفت قالیچه ای که به من رسیده طالقانه.
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: می خوای بری دنبالش؟
- نرم؟
- به خاطر یه قالی اون پیرزن رو زابرا کنی؟ همون روزهای مراسم هم بیچاره اسیر ما شده بود.
- عمه عطیه اون جوری نیست.
- صبر کن اول به بابات بگم.
- من که قبلاً با آقاجون می رفتم.
- الان که تنهایی.
- بابا نذاره هم میرم. الکی که خواب ندیدم.
- حالا ببینم چی میشه. این طوری جلو بابات بلبل زبونی نکنی!
تمام عصر به واکنش بابا فکر می کردم و منتظر برگشتنش بودم. وقتی اومد مامان با یه چایی تازه دم و کلی آب و تاب خوابی که هنوز براش تعریف نکرده بودم رو با جزئیات کامل به بابا گفت! و تأکید کرد «اگه نذاریم بره آقات قهر می کنه». همه ی این ها رو من از کنار در اتاق می شنیدم. اصلاً فکر نمی کردم قوه ی تخیل مامان انقدر قوی باشه. بینشون سکوت خسته کننده ای ایجاد شد و آخر بابا گفت: با امیر بره، من وقت ندارم.
می دونستم اگر کار به این و اون بیفته تا دو سال دیگه هم رنگ قالی رو نمی بینم. بس که امروز و فردا پیش میاد. پریدم توی قاب در و گفتم: امیر که نمی تونه مرخصی بگیره. خودم میرم، ظهر نشده برمی گردم.
romangram.com | @romangram_com