#سکانس_عاشقانه_پارت_98
_ خیلی دلم براش تنگ شده.. .اگه مجبور نبودم هیچ وقت با بهار ازدواج نمیکردم.. از الان تا سال دیگه فقط دارم لحظه شماري میکنم.. کاش به خواب زمستونی میرفتم وقتی بیدار میشدم میگفتن رفته!..
ترسیده به مامان نگاه کردم که گفت:
_ برو تو اتاقت ببینم چیکار داره!..
با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و در اتاق رو قفل کردم ، گوشم رو به در چسبوندم از اون قیافه برزخی که من دیدم مطمئنم همه چیز رو فهمیده..!
چند دقیقه گذشت که صداي فریادش رعشه به تنم انداخت:
_ کـجــاس؟
_ مامان : صداتو واسه من بالا نبر که می کوبم تو دهنت.. چشماتو باز کن ببین کی جلوت وایساده بعد عربده بکش!..
صداي نفساي عصبیش تا اینجا هم میومد .. ترسیده بودم از این داد و فریادش ترسیده بودم هیچ وقت که اینطوري نبود!..
_مامان: از اینجا برو امیرعلی دختر من با تو کار نداره ..جسمش رو نکشتی اما قلب و احساسش رو نابود کردي..دیگه نمیخوادت ...طلاق به نف..
وسط حرف مامان پرید و با عصبانیت غرید :
_ نمیدم تک تک موهاش شبیه دندوناش سفید بشه طلاق نمیدم ..
بلند داد زد:
_ هر سوراخی قایم شدي خوب گوش بده بهار خیال خام نکن من طلاقت نمیدم تا دو روز دیگه خونه نباشی مامور میارم اینجا...!
romangram.com | @romangram_com