#سکانس_عاشقانه_پارت_94


به لباساي داخل چمدون اشاره کردم و گفتم:

_ اینا از کجا اومدن تو چمدون من؟

خودش رو جلو کشید با دیدن حجم لباس خواباي که با نظم چیده شده بودن لبخند زیرزیرکی زد و گفت:

_ والا من چه بدونم؟

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

_ کار مامانته.. لباساي که لوله کرده بودیو دیده اینارو به جاشون گذاشته!..

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با بیچارگی گفتم:

حالا من چی بپوشم امیرعلی؟ پوزخندي به قیافه ماتم زدم زد و گفت:

_ نمیدونم برو از شوهرت بپرس به من چه؟ پشت بهم خوابید و ملافه رو کشید روي سرش انگار ته خط بود باید دست به دامنش میشدم...

خودم رو از تخت بالا کشیدم.. بالا تنه ام رو روش انداختم و ملافه رو آروم از روي صورتش کنار کشیدم به چشماش زل زدم و مظلوم صداش زدم:

_ امیرعلی..!

اخمی کرد و خواست کنارم بزنه که با لباي برچیده گفتم:

_ تو رو خدا گناه دارم تو از لباسات بده من بپوشم خسته ام میخوام بخوابم!..

_امیرعلی: گفتم که برو از شوهرت بگیر .

romangram.com | @romangram_com