#سکانس_عاشقانه_پارت_93
بعد از رفتن گارسون نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_ آفتاب بدم خدمتتون؟
از بالاي عینک نگاهم کرد و گفت:
_ آفتاب نه حاج خانم ولی لبارو بدي میپسندم با کمال میل ..!
از زیر میز لگد محکمی به ساق پاش زدم و بدون فکر گفتم:
_ سهم شوهر خوشگل آینده امه چشماتو دوریش کن!..
بعد از ناهار برگشتیم خونه کل تایمی که باهم بودیم امیرعلی نه نگاهم کرد و نه حرف زد انگار حرفم به مزاجش نساخته بود حتما انتظار داشت همونجا لنگارو بزنم هوا بگم بفرما تو هر چی بخواي همونه!..
داشتم لباسام رو در می آوردم که داخل اتاق شد!..
نگاه طلبکاري بهم انداخت و پشت بهم روي تخت دراز کشید ..!
به سمت چمدونم رفتم تا لباس راحتی بپوشم و بگیرم یکی دوساعتی بخوابم!..
در چمدون رو باز کردم با دیدن لباساي چیده شده با تعجب جیغ زدم:
_ ایـنـــا چــیـــه؟
از صداي بلندم امیرعلی ترسیده سر جا نشست .. به صورت متعجبم زل زد و گفت:
_ چیشده؟ چرا داد میزنی؟
romangram.com | @romangram_com