#سکانس_عاشقانه_پارت_90
خون توي رگام یخ بست.. دستاي داغم از این نزدیکی به وجود اومده ، با حرفش یخ بست!..
من فکر میکردم همه چیز درست میشه، عاشقم میشه، هیچ وقت جدا نمیشیم .. نمیدونستم از امروز واسه سال دیگه برنامه ریزي کرده!..
دستش از دور کمرم باز شد و عقب رفت ، پیراهنش رو پوشید .. به سمت در اتاق رفت و گفت:
_ من بیرونم زود بپوش بیا که خیلی گرسنه ام!..
سر سنگین شده ام رو، به زور تکون دادم.. با بسته شدن در پاهام سست شد و روي تخت نشستم!..
در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.. نگاهشو به صورت بی روحم انداخت و گفت:
_ خوبه گفتم زود بیایی میذاشتی نیم ساعت دیگه تشریف فرما میشدي..!
لباي خشک شده ام بهم دوخته شده بود ...حتی از تصور اینکه یکی دیگه کنارش باشه ..اسم یکی دیگه تو شناسنامه اش جا خوش کنه قلبم رو به درد میاورد..!
شیشه ماشین رو پایین کشیدم و سرم رو نزدیک شیشه بردم!..
غرق حرف امیرعلی بودم که ماشین ایستاد ..!
به رستورانی که روبروش ایستاده بود چشم دوختم و پیاده شدم!..
عینک آفتابیش رو زد و رو به من که مثل مجسمه خشک شده بودم گفت:
_پیاده شو عشقم چرا نگام میکنی؟
در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه جوابش رو بدم پیاده شدم!..
romangram.com | @romangram_com