#سکانس_عاشقانه_پارت_341






انقدر غرق خاطراتمون شده بودم که متوجه گذر زمان نشدم ..با صدای تلفن به خودم میام ..!

دستی به چشمای خیسم میکشم و تلفن رو برمیدارم ..!

_ الو بهار ...

با شنیدن صدای پشت تلفن زبونم قفل میکنه ..

_ حرف نمیزنی دخترم؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟

خیلی وقت بود که کسی دخترم صدام نمیزد...خیلی وقت بود که جای خالی مامان رو حس میکردم ...قطرهای اشک روی صورتم سر میخوره حتی روی صحبت کردن با مادرش رو ندارم ..!

وقتی سکوتم رو میبینه نفس عمیقی میکشه و ادامه میده :

_ همه چی درست میشه غصه نخور دخترم برو تلویزیون رو روشن کن تا این مادر مرده اخرین تلاششو واسه بدست اوردنت بکنه ...بعد حرف واسه زدن زیاده ..فعلا خداحافظ..!

با صدای بوق ممتد گوشی به خودم میام گوشی رو سر جاش میزارم و از جا بلند میشم ..چرا باید تلویزیون رو روشن کنم مگه چه خبر بود؟

کنترل رو از روی میز برمیدارم و تلویزیون رو روشن میکنم ..

با دیدن امیرعلی تو قاب تلویزیون سرجا خشک میشم ..!



romangram.com | @romangram_com