#سکانس_عاشقانه_پارت_340
دسته کلیدی رو به سمتم میگیره و با لبخند جواب میده :
_ خونمونه بهار ، من تو این خونه عاشقت شدم ، باهات زندگیم رو شروع کردم انتظار داشتی نادیدش بگیرم؟
کلید رو کف دستم میزاره و ادامه میده :
_ برو داخل بهار ، حدودا یک ساعت دیگه زنگ میزنم خونه جواب بده خب؟
با تردید نگاهش میکنم چرا باید به حرفش گوش میدادم؟ چرا هیچ حرفی نمیزدم مثل بت قدم به قدم باهاش جلو میومدم ..من خسته بودم به چشماش باور داشتم به صداقتش باور داشتم شاید این اخرین فرصت واسه زندگی از دست رفتمون باشه شاید همه چیز اونجوری نیست که من تصور میکنم ..!
_ بهار بهم اعتماد کن ..!
سری تکون میدم و بدون حرف دیگه ای از ماشین پیاده میشم ..!
***
با دلتنگی به گوشه گوشه خونه ای که یه روز با عشق پا توش گذاشتم نگاه میکنم
کل خونه برق افتاده بود انگار نه انگار که دوساله خالیه هیچ کدوم از وسایل خونه عوض نشده بود همه چیز درست مثل قبل بود ..!
این خونه هر چقدر لحظات تلخ داشت شیرین هم داشت ...کاش میشد برگردیم به گذشته کاش هیچ وقت بهش شک نمیکردم ، کاش اجازه میدادم حرف بزنه ...!
بهار
romangram.com | @romangram_com