#سکانس_عاشقانه_پارت_338


بهار





خبر اینکه بین اون شعله های نیست و نابود شدی دیونه ام کرد حتی حاضر نبودم به کار نکردم اعتراف کنم تا روزی که مادرت اومد ..!

نفس عمیقی میکشه و سرش رو بالا میاره لبخندی به نگاه ماتم میزنه و لیوان اب میوه رو یک نفس سر میکشه ..!

از جا بلند میشه نیم نگاهی به ساعت مچیش میندازه و رو بهم میگه :

_ پاشو اماده شو باید بریم جای..!

زبونم نمیچرخه تا بپرسم انقدر لحنش مظلوم و اروم بود که نتونم جبهه بگیرم ..!

از جا بلند میشم که ادامه میده :

_ لباس داخل کمد هست هر کدوم دوست داری بپوش ...تا نیم ساعت دیگه بیا دیر نشه ..!





***

شالو روی سرم میندازم و نگاهی به خودم میندازم ..سر تا پا مشکی...!

romangram.com | @romangram_com