#سکانس_عاشقانه_پارت_337


حالا اگه یه آدم معمولی بود یه چیزي ولی یه بازیگر ...!

نفس عمیقی میکشم و لباسام رو میپوشم...حوله کوچیکی که گذاشته بود رو دور سرم میبندم و از اتاق بیرون میرم

!..

با کنجکاوي به اطراف نگاه میکنم ...اینجا دیگه خونه کی بود؟ با بیرون اومدنش از اشپزخونه سر جا خشکم میزنه ..مگه بالا نبود؟

موهاي خیسش روي صورتش ریخته بود و قیافش عجیب معصوم شده بود دقیقا شبیه پسر بچه ها!..

به سمت کاناپه میره و درهمون حالت تعارف میزنه :

_ بیا بشین.

چند دقیقه تو سکوت میگذره کلافه نگاهی به ساعت میندازم پنج عصر بود ..پس میخواست چیکار کنه؟ چیزي تا شب نمونده بود که!..

_ هیچ وقت نمیخواستم دستم پیش بابا دراز باشه البته دراز بود تا روزي که زد تو پرم بهم خیلی برخورد خودم ، جم و جور کردم با خودم گفتم حتی اگه قرار باشه تو خونه مردم باغبون هم باشم میرم ، با امین اوایل دوران دانشجویی آشنا شدم مثل دوتا برادر بودیم واقعا دوسش داشتم ...

آهی میکشه و ادامه میده :

_ با هم افتادیم تو کار قاچاق نه مواد چهارتا دونه وسیله برقی لباس اینجور چیزا درآمد خوبی هم داشتیم بیشتر از اینم نمیخواستیم چون نیازي نبود ...قول داده بودیم تا تهش با هم باشیم اما من زدم زیر قولم وقتی مشهور شدم و درآمدم ده برابر بود چه نیازي به قاچاق کردن بود از امین فاصله گرفتم انقدر زیاد که شاید ماهی یک بار همو میدیدیم دیگه از اوضاع و احوالش خبر نداشتم انقدر غرق شهرتم شده بودم که برام مهم نبود کجاست چیکار میکنه ...یه روز زنگ زد ، برام خیلی عجیب بود اولش سر سنگین بودیم ولی کم کم یخ دوتامون باز شد و همو تحویل گرفتیم گفت زنش مریضه هر دري زده به بن بست خورده منم که اون لحظه از ظهور رفیق قدیمیم جوگیر شدم اومدم پز دکتر بودن زنمو بیام آدرس بیمارستان رو دادم!....

تا چند هفته خبري ازش نشد تا دقیقا روزي که فهمیدم عملش کردي و زنش مرده بهم زنگ زد تهدید کرد گفت بلایی سرت میاره اگه کمکش نکنم من فکر میکردم هنوز همون دست وپاچلفتی قدیمه اما امین خیلی فرق کرده بود افتاده بود تو قاچاق مواد و انسان عجیب گردن کلفت شده بود ...ترسیدم با نقشه رفتم جلو ...واسه اینکه باورم کنه قول دادم خودم بکشمت جلوي چشماي خودش باورم کرد ...واقعا فکر میکرد میکشمت تا اون روزي که جلوي در هتل دیدمت میخواستم ببرمت اما انقدر بی اعتماد بودي بهم که از دستم رفتی ...اسلحه دستم گرفته بودم اما هدفم یا شیشه نوشابه بود یا یه دونه سیب چجوري اسلحه رو زنم میگرفتم؟



اومدم جلو تا اون کارخونه لعنتی ، به خدا اگه من میخواستم یه تار مو از سرت کم بشه!..

romangram.com | @romangram_com