#سکانس_عاشقانه_پارت_336


سوار ماشین میشه و بدون هیچ حرف دیگه اي حرکت میکنه ..چقدر نامرد بود این ماشین جا نداشت که اون بدبخت هم سوار شه؟

نیم نگاهی به سمتم میندازه :

_امیرعلی: خسته نشدي انقدر به این آدما زل زدي؟

_ واسه تحمل کردنت باید یه سرگرمی داشته باشم!..

نگاهش رو ازم میگیره و به روبرو زل میزنه ...کی تلخ شده بودم؟ کی شبیه خودش شده بودم؟

ماشین رو جلوي خونه ناآشنایی پارك میکنه و پیاده میشه ...ماشین رو دور میزنه قبل از اینکه بخواد با باز کردن در خودي نشون بده در و باز میکنم و پیاده میشم ..!

نفس عمیقی میکشه و دستش رو پشت کمرم میزاره و به سمت خونه هدایتم میکنه ..!

به اتاقی که گوشه سالن بود اشاره کرد:

_ تو اتاق برات لباس گذاشتم برو یه دوش بگیر منم میرم بالا دستی به سر و صورتم میکشم میام ..!

بدون اینکه اجازه مخالفت بهم بده چرخید و دوتا یکی پله هارو بالا رفت!..

تکیه ام رو از دیوار گرفتم و به سمت اتاقی که گفته بود راه افتادم!...

حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم در قفل کرده بودم ، از اینکه یهویی جلوم سبز بشه خیالم راحت بود!..

سوتینی که روي تخت گذاشته بود رو برداشتم سایز منو از کجا میدونست؟ یعنی خودش خریده؟ فک کن با این ابهت رفته باشه سوتین خریده باشه!..

٢٣۶

romangram.com | @romangram_com