#سکانس_عاشقانه_پارت_335
پنجره سالن رو باز میکنه دستش رو پشت گردنم میذاره :
_ نفس بکش!..
هواي مرطوب و بوي دریا رو با همه وجودم حس میکنم ...!
حیرت زده به سمتش برمیگردم که پوزخندي میزنه :
_ فکر کردي میزارم اون چلاق ازم بگیرتت؟ فشار دستشو روي بازوم کم میکنه و...
فشار دستشو روي بازوم کم میکنه :
_ فقط تا شب بهم فرصت بده بهار...بعدش هر چی تو بگی هر چی تو بخواي قول میدم دیگه حتی سایه ام رو نبینی
...باشه؟
٢٣۵
سکوت میکنم کنجکاو بودن که جرم نیست؟ من که همه این مدت فرصت دادم امروز هم روش من که میدونستم ته این قصه چی میشه ..!
دستم رو میگیره و دنبال خودش به سمت اتاق میکشه ..:
_ یه ساعت دیگه پرواز داریم برمی گردیم تهران!..
کیف کوچیکی که با خودش آورده بود رو به دست حسین میده و در ماشین رو باز میکنه ...رو به حسین که گیج نگاهش میکنه میگه :
_ تو با تاکسی برگرد!..
romangram.com | @romangram_com