#سکانس_عاشقانه_پارت_331


_ حرفامو گوش کن بعدش نامردم خودم نبرمت خونه ات بهت قول میدم به جون مامان میبرمت..!

آروم شدنم رو که میبینه بازوم رو دنبال خودش میکشه ..!

روي مبل تک نفره میشینم ..منتظر بهش چشم میدوزم که جلوي پاهام روي زانوهاش میشینه و دستاشو دو طرف پاهام قرار میده ..!

ابروهام درهم کشیده میشه میخوام بهش بپرم که با حرفش ساکت میشم .

_ من هیچ وقت از گذشته تو خجالت نکشیدم بهار من بهت افتخار میکردم که با اون همه سختی تونستی انقدر موفق بشی ...اما تو ندیدي بهار ناراحتیم رو بخاطر خودت جا میزدي عصبی میشدي روزي صدبار به غلط کردن میوفتادم که اصلا چرا رفتیم خونه حامد ....اون شب من عصبی بودم که چرا به خودشون اجازه دادن بهت توهین کنن از این لجم گرفته بود اون خواهرش تو ناز و نعمت بزرگ شده بود ولی هیچ گوهی نشده بود اونوقت به تو که با این همه سختی تونستی یه دکتر موفق بشی رو میخواستن با گذشته ات تحقیر کنن ...تو نفهمیدي متهمم کردي به اینکه از گذشته زنم خجالت میکشم با اینکه نکشیدم ..اون خبر که پخش شد انقدر عصبی شدم که نفهمیدم اون روز چی بهت گفتم..ولی بخدا هیچ کدوم از حرفام از ته قلبم نبود ..اون روز که اومدي سر صحنه قبلش پاچه شیدا رو گرفته بودم مثلا اومده بودن عذرخواهی کنن ولی نمیدونستن دو روز منو از زنم محروم کردن اونم بخاطر بیشعوري اونا ...من اونو ردش کرده بودم بره ولی نمیدونم دقیقا چرا وقتی تو اومدي سر کله اش باز پیدا شد ...تو فکر میکردي من با اون سر و سري دارم ولی یه درصد فکر نکردي که یه تار موي گندیت و به صدتاشون نمیدم؟ وسط حرفش می پرم:

_ چرا داري این حرفارو میزنی؟ چرا میخواي خودتو بهم ثابت کنی؟ یقه پیراهنم رو جلو میکشه که سرم جلو میاد کف دستش رو دهنم میزاره ..!

_ چون دوست دارم از این دوري خسته شدم ..چهار سال خیر سرم زن گرفتم سر هر مسئله چرتی که میشه اندازه هزار سال فاصله میگیریم ..اگه اون روز جاي اینکه لباتو باد کنی بري میموندي حرفامو بشنوي دوسال تموم تو حسرتت نمیسوختم ..یه نگاه به قیافه من بنداز بنظرت من همون امیرعلی سابقم؟ چی ازم مونده؟ چی گذاشتی ازم بمونه؟

دستم رو روي مچ دستش میزارم و دستش رو کنار میزنم ...:

_ بهم دست نزن ، از لمس کردنت خاطره خوشی به دلم نذاشتی ..یادت رفته؟ نامرد تو بهم تجا..

بغضی که تو گلوم می پیچه مانع از ادامه دادن حرفم میشه ...دستاي که حالا به آرومی پشت دستم کشیده میشه اون شب وحشیانه روي بدن یخ زده ام حرکت میکرد ..!

نفس عمیقی میکشم و ادامه میدم :

_ من ترسیده بودم ولی تو گوش ندادي من حتی التماست کردم اما برات مهم نبود بهت گفته بودم میترسم ...یادت که نرفته وقتی صبحش تو چشمام زل زدي گفتی جوري با نامزدت شب حجله اش رو صبح میکنی که حتی دردش رو حس نکنه!...

می لرزم و این از نگاه خیره اش دور نمیمونه ..!

دستش رو عقب میکشه و ازم فاصله میگیره :

romangram.com | @romangram_com