#سکانس_عاشقانه_پارت_329


حس خوبی که از حرفاش بهم منتقل میشد قابل وصف نبود ...اما از کجا معلوم که بازم همه اینا نقشه نباشه؟ _ بهار ..بلند شو نفسم ضعف میکنی پاشو!..

چرا سعی داشت همه چیز رو عادي جلوه بده؟ اون که همیشه تهش می رفت چرا سعی داشت بد عادتم کنه؟ آروم چشمام رو باز میکنم ...که با دیدن صورتش درست مقابل صورتم سرم رو می چرخونم!..

دستش رو زیر گردنم سر میده و بدون توجه به تقلام واسه پس زدن دستش کمک میکنه روي تخت بشینم..!

_ میخوام برم!..

باز هم بدون توجه بهم به سمت عسلی کنار تخت میره ..!

سینی غذا رو روي پاهام میزاره :

_ اول یه چیزي بخور بعد حرف میزنیم ، ضعف میکنی باز حالت بد میشه ..!

نمیدونم چه مرگم میشه اما دستمو زیر سینی میزنم که روي زمین پرت میشه و همه محتویات داخلش کف اتاق پخش میشه و....

نگاه ماتش رو از کف اتاق میگیره ، نفس عمیقی میکشه :

_ فداي سرت ، خودت که چیزیت نشد؟

گیج به صورت خونسردش زل میزنم که خم میشه و چندتا دستمال از روي میز برمیداره ..!

جلوي پاهام خم میشه و مشغول پاك کردن لکه هاي زرد پخش شده غذا از روي پام میشه..!

سرش رو بالا میگیره و لبخندي به قیافه ام میزنه :

_ خودت رو تو آیینه دیدي بهار؟ اخه عزیز من با نخوردنت خودت از بین میري مگه نمیخواي از شر من خلاص بشی؟ با این وضعت؟ من که بهت اشاره کنم پخش زمین میشی بخور حداقل بتونی دوبار بزنی تو گوشم!..

romangram.com | @romangram_com