#سکانس_عاشقانه_پارت_328


_ حتی واسه ناراحت نشدنش حاضر شدي گریه کنی..خیلی دوسش داري نه؟

انگشت شستش رو روي گونه ام میکشه ...دستم رو بالا میارم و مچ دستش رو میگیرم و سعی میکنم پسش بزنم:

_ بهم دست نزن ، داري اذیتم میکنی ..!

چشماي پر از اشکش رو باور نداشتم ...مردي که تا دیروز دم از علاقه اش به نامزدش میزد چطور یهو عوض شده؟ دلش به حالم سوخته بود یا مثل همیشه به فکر منافع خودش بود؟ دستش رو از دو طرف صورتم رو بازوهام سر میده و کلافه میگه :

_ الان وقتش نیست بهارم ...حالت که خوب بشه حرف میزنیم ، باشه؟

میم مالکیت؟ خیلی وقت بود که کسی اینطوري صدام نمیزد ، من عادت کرده بودم به نادیده گرفته شدن به دور انداخته شدن!..

_ میخوام برم ...میخوام برم خونه ام!..

سرش رو روي صورتم خم میکنه و با جدیت زمزمه میکنه :

_ خونه ات همینجاس پیش شوهرت.

خودم رو زیر پتو مچاله کرده بودم از اینجا بودن احساس راحتی نمیکردم مخصوصا وقتی حس کنی کسی قبلا اینجا خوابیده ..!

بعد از اون چند دقیقه کش مکشی که بینمون به وجود اومد به زور مجبورم کرد بخوابم و رفت بیرون ..!

با پایین اومدن دستگیره در اتاق سریع چشمام رو میبندم و سعی میکنم نفسام رو منظم کنم!..

با تکون خوردن خوشخواب ضربان قلبم بالا میره چرا بهم نزدیک میشد..!؟ کف دستش رو آروم روي موهاي جلوي سرم میکشه :

_ اگه بلایی سرت میومد چیکار میکردم؟ اگه یه لحظه دیر میرسیدم دیگه نداشتمت!..

romangram.com | @romangram_com