#سکانس_عاشقانه_پارت_326
در اتاق رو باز میکنم ..پاهاي سست شده ام رو به سمت تخت میکشم ..!
روي تخت دراز میکشم پاهام رو تو شکمم جمع میکنم ...کف دستم رو آروم روي شکم میکشم
_ حال مامان خوبه ، باید خوشحال باشیم که باباي عاشق شده ....اما من خیلی حسودیم میشه خیلی ...!
پلکاي خیسم رو روي میزارم :
_ وقتشه بخوابیم بیا دیگه به هیچ چی فکر نکنیم ..!
دستی زیر بدنم حلقه میشه و از جا بلندم میکنه بوي عطري که زیر دماغم می پیچه عجیب آشناست ، آروم پلک میزنم تصویر تار صورتش جلوي چشمام خودنمایی میکنه .
_ نخواب نفسم نخواب ببین اینجام ، بهار چشماتو باز کن بهار...
پلکام روي هم چسبیده میشه و سیاهی مطلق...
با حس سرما بی اختیار چشم باز میکنم ... قبل از اینکه فرصت کنم دنبال پتو بگردم با دیدن اطرافم با تعجب سر جا نیم خیز میشم ..!
گیج و منگ به اطرافم نگاه میکنم اینجا کجاست؟
نگاهم روي سرمی که بهم وصل بود بالا کشیده میشه اما اینجا که هیچ شباهتی به بیمارستان نداشت!..
ترسیده از موقعیت پیش اومده سعی میکنم بشینم که با دردي که زیر دلم میپیچه چشمام رو محکم روي هم فشار میدم..!
دست چپم رو روي شکمم میزارم با لمس پوست شکمم حس عجیبی پیدا میکنم ...چقدر این صحنه آشناست!..
لب پایینم می لرزه صحنه ها یکی پس از دیگري از پس خاطرات لگد مال شده ام جون میگیره ...!
romangram.com | @romangram_com