#سکانس_عاشقانه_پارت_325


مشت گره شده ام رو باز میکنم ، خیره به قرصاي که کف دستم خودنمایی میکنن دستم رو روي شکم برهنه ام میکشم :

_ من فقط خیلی خسته ام ، بیا امشب راحت بخوابیم یه خواب عمیق باشه؟

دست دراز میکنم و لیوان آب رو برمیدارم ...چشمام رو میبیندم و لیوان آب رو یک نفس بالا میکشم ..!

پشت دستمو تند تند زیر چشماي خیسم میکشم و با هق هق داد میزنم :

_ بیا واسه آخرین بار صداي بابارو بشنویم باشه؟ من دلم واسش خیلی تنگ شده مامان خیلی ...

دست یخ زده ام روي اسمش می لغزه ، گوشی رو محکم به گوشم فشار میدم :

_ الو

_ امیر ، من دوستت داشتم همیشه ..

هق هقی که سعی در خفه کردنم داره مانع ادامه دادن حرفم میشه ...صداي نگرانش تو گوشم زنگ میزنه :

_ چی شده بهار چرا گریه میکنی؟

پلکاي به هم چسبیده ام رو به زور باز نگه میدارم ...نفس عمیقی میکشم نباید این آخرین فرصت رو با گریه خراب میکردم :

_ کاش بودي ، کاش بی رحم نبودي ...حسرت بغل کردنت به دلم موند امیر ...من صداي ناآشناي از پشت تلفن شنیده میشه :

_ امیرعلی با کی حرف میزنی؟ بیا بخوابیم دیگه..

زبونم قفل میشه دستم شل میشه و گوشی محکم روي زمین پرت میشه ...گیج و منگ سر پا می ایستم دیگه صداي داد مرد پشت تلفن اهمیت نداره...

romangram.com | @romangram_com