#سکانس_عاشقانه_پارت_324
پلک میزنم و سعی میکنم پرده اشکی که دیدم رو تار کرده کنار بزنم!..
_ سوار شو الان اینجا شلوغ میشه ...دلم نمیخواد عکسم با زن سابقم همه جارو پر کنه و واسه غزل سوتفاهم بشه!..
نکن مرد من که از سنگ نیستم ، هر چی بود یه روزي زنت بودم حرمت اون چندماه و نگه دار بی رحم...چرا انقدر دلمو میسوزونی؟
مات میخندم و به سمت ماشینش میرم ..به فکر اینکه میخوام سوار بشم زودتر از من سوار ماشین میشه ..!
پوزخندي میزنم و کیفم رو برمیدارم .. نگاهمو به قیافه منتظرش میدوزم و میگم :
_ حتی اگه ته این راه قرار باشه بهشت رو بهم بدن منصرف میشم من جهنم رو به با تو موندن ترجیح میدم..!
دل میکنم از چشماي که هنوز با دیدنش دلم می لرزه ، نفر سوم این رابطه من بودم ..کسی که همیشه دور افتاده میشد ...!
با صداي بوق ماشین از جا میپرم متعجب سرم رو بالا میارم با دیدن سام به خودم میام ..!
_ سام : سوار شو بهار!..
اولین قدم رو به سمت ماشینش برمیدارم که صداي عصبی مردي پشت سرم تنم رو می لرزونه:
_امیرعلی : پاتو تو ماشینش بزاري می کشمت ، بخدا می کشمت!..
لبخند تلخی روي لباي یخ زده ام نقش میگیره ، من خیلی وقت پیش مرده بودم ، یه آدم مرده رو به مرگ تهدید نمیکنن ..!
در ماشین رو باز میکنم و سوار میشم قبل از اینکه توسط سوالاش به سیخ کشیده بشم میگم :
_ حالم خوب نیست سام ، ببرم خونه!..
romangram.com | @romangram_com