#سکانس_عاشقانه_پارت_321
_امیرعلی : چه بلاي سر بچه ام آوردي؟
ابروهام رو بالا میندازم و با چشماي تنگ شده می پرسم:
_ بچه؟ اون که به دنیا اومد برات پستش کردم امریکا..نرسید به دستت؟ عجیبه!
با حرص خودش رو جلو میکشه سرش رو نزدیک گوشم میاره ..از بوي عطرش صورتم جمع میشه ...قبل از اینکه حرفی بزنه محکم به عقب هولش میدم و عوق میزنم ..!
دستم رو جلوي دهنم میگیرم و ازش فاصله میگیرم و با چندش میگم :
_حرفی داري با فاصله بزن جلو نیا که حالم بد میشه ، چندماه رنگ حموم ندیدي؟
بدون توجه باز هم جلو میاد انگار فکر میکنه دارم ادا درمیارم اما نمیدونه که بوي عطرش چجور حالم رو بهم میزنه
!...
قبل از اینکه فاصله اش نزدیک تر بشه دستم رو جلوي سینه اش میگیرم و میگم :
_ من دستگاه جوجه کشیت نیستم که دنبال بچه میگردي ، فکر کردي انقدر احمقم که حامله بشم؟ اونم از تو؟ مکث میکنم و رو به صورت برافروخته اش ادامه میدم :
_ من ترجیح میدم بچه ام از وجود مردي مثل سام باشه نه....
با دیدن چشماي کاسه خونش لال میشم و قدمی به عقب برمیدارم ...رگاي برجسته شده گردنش و اون نگاه ترسناکش برخلاف ادعاي چند لحظه پیشم ترسونده بودم!...
_ تا همینجا چالت نکردم سوار ماشین شو..
هر چند که میترسم اما باز هم دست از کلنجار رفتن برنمیدارم ...لب باز میکنم جوابشو بدم که بلندتر از قبل داد میزنه:
romangram.com | @romangram_com