#سکانس_عاشقانه_پارت_316
مات به صورتم زل زده ، نگاه از چشماش میگیرم ..پاهاي یخ زده ام رو از تخت آویزون میکنم ، بدون توجه به دردي که سعی در از پا درآوردنم رو داره صاف می ایستم ..اولین قدم رو برمیدارم که چشمام سیاهی میره ..قبل از اینکه پخش زمین بشم دستم رو به دیوار میگیرم ..!
نگاه سنگینش داشت اذیتم میکرد چرا نمی رفت؟
_ امیرعلی : حیف که داري میمیري وگرنه نامرد بودن رو عملی بهت نشون میدادم ..جوري که این چهار قدمم نتونی برداري واسه دفعه بعد هم نمیتونم بندازمش چون دیگه رقبت تحمل کردنت براي بار دوم رو ندارم ...با وجود غزل چرا باید انرژیم رو حروم یکی مثل تو کنم؟
حتی از تصورش همه وجودم می لرزه ...چونه ام میلرزه و پرده اشک بار دیگه دیدم رو تار میکنه لبخندي به حال زارم میزنه و ادامه میده :
_ امیرعلی : اگه فکر میکنی با غزل هم مثل تو رفتار میکنم صدرصد در اشتباهی اصلا اجازه نمیدم دردي رو حس کنه ..چون تحمل درد کشیدنشو ندارم!..
از حرفاش تنم یخ میزنه صحنه هاي دیشب زجه زدنام ، التماس کردنام ، یکی یکی جلوي چشمام جون میگیره ...نگاهم روي لکه هاي خون روي تخت خشک میشه ...
پاهام ضعف میره و تعادلم رو از دست میدم و روي زمین می افتم!..
صداي قدم هاي تندش که به سمتم میاد رو میشنوم اما قدرت باز کردن چشمام رو ندارم!..
_ چه بلاي سرش آوردین؟ چرا بهوش نمیاد؟
_ از من میپرسی آقا؟ شما اگه نگران بودي مثل قحطی زدها به جونش نمی افتادي که این حالش باشه...
همه تلاشم رو براي باز کردن چشمام میکنم اما انگار با چسب دوقلو به هم چسبیده باشن!...
پشت دست یخ زده ام گرم میشه و صداي خفه اي کنار گوشم زمزمه میکنه :
_ ببخشید عزیزم... نمیخواستم اینطوري شه!..
دستم رو محکم تر بین دستاش فشار میده ، صاحب این دستا کی بود؟ کی بود که عزیزم صدام میکرد؟ من که کسی رو نداشتم کی دلش به حالم سوخته بود؟ _خوبی؟
romangram.com | @romangram_com