#سکانس_عاشقانه_پارت_312


سرش رو به طرفم میچرخونه ...پوزخندي به صورت خیس از اشکم میزنه:

_ دوسال به یه قاب عکس وفادار موندم اما..

از جایش بلند می شود دستی به یقه پیراهنش می کشد و قدمی به سمتم برمیدارد :

_ ولی دیگه بسه!..

به حلقه توي دستش اشاره می کنه و ادامه میده :

_ میخوام لحظه هاي از دست رفته ام رو با یکی دیگه بسازم ...تو از اولش واسم نحس بودي ..!

میخندم مثل احمقها مثل دیوانه اي که از بند آزاد شده باشه..رو به قیافه مبهوتش میخندم ..با ته مانده وجودم داد میزنم :

_ برو بیرون ..!

نفس عمیقی می کشه و بی توجه جلو میاد و فاصله رو به حداقل ممکن میرسونه ..نگاه گذرایی به گوشه لبم میندازه

:

_ انگار بدجور جر خورده ...میدونستم قرار اینطوري پاره بشه آرومتر میزدم ...

نگاهش از روي اجزاي صورتم روي چشمهاي متعجبم سر میخوره ..سرش رو به طرفم خم میکنه و ادامه میده :

_ حالا بدم نشد آستانه تحملت میره بالا شب کمتر اذیت میشی..!

گیج از حرفاي بی سر و تهش خودم رو عقب میکشم و باز تکرار میکنم :

romangram.com | @romangram_com