#سکانس_عاشقانه_پارت_311
دهن باز نکردم که سیلی محکمی تو گوشم میزنه و...
تکون شدیدي میخورم ..گوشم از شدت ضربه اش سوت میکشه و سرم گیج میره ...بهت زده به چشماي قرمز شده اش زل زده ام!..
تلخی خون رو با همه وجودم حس میکنم ..نگاهم روي انگشتاي دستش کشیده میشه ..حلقه اي که تو انگشتش جا خوش کرده دلم رو میزنه ..!
بدون توجه به حال و روز صورتم به سمت مبل میره و روي دسته مبل میشینه ..!
_امیر: فقط اومدم جواب یه سوالم رو بگیرم..
نگاه جدي اش رو به چشماي پر از اشکم میدوزه و ادامه میده :
_ چرا ازم گذشتی؟ چرا نباید میدونستم هستی؟ چی گیرت میومد از اینکه بازیم بدي؟
لحن کلامش جدي بود هیچ انعطافی از امیرعلی سابق باقی نمونده بود ..حقم بعد از دوسال سیلی نبود!..
_ حرف میزنی یا خودم همینجا چالت کنم خیال مردنت رو با واقعیت پیوند بزنم!..
می ترسم از حرف زدنش می ترسم...لب باز میکنم و حرف میزنم :
تحت نظر بودي ، دار و دسته سلطانی به همین راحتی باور نمیکردن که مرده باشم ...اونا حتی به مادرم رحم نکردن ، نمیخواستم زندگیتو جهنم کنم این دوسال اینجا نبودم شهرستان بودم ، دلم نمیخواست تو پا به پاي من بسوزي میخواستم زندگی کنی..!
نگاهش میکنم منتظر به نیم رخش زل میزنم ..!
به قاب عکس روبرویش زل میزند :
_ میخواستی زندگی کنم؟ دوسال هر روز مردم و زنده شدم ...دست از حرفه ام کشیدم از مادرم گذشتم ..هر شب از عذاب وجدان پلک روي هم نذاشتم!...
romangram.com | @romangram_com