#سکانس_عاشقانه_پارت_309
_سام : هنوزم اونو دوست داري نه؟ تو به اون که این همه اذیتت کرد فرصت دادي اما تهش چی شد؟ دو ساله مثل یه مرده زندگی میکنی ... حتی سرکارتم که بخاطرش این همه جنگیدي نمیتونی بري..!
با صداي آیفون حرفش قطع میشه چیزي زیرلب زمزمه میکنه که متوجه نمیشم .. نیم خیز میشم که سریع تر بلند میشه :
_ بشین من باز میکنم..!
سري به تایید تکون میدم و باز هم تو کاناپه فرو میرم .. حتی یادم رفت ازش تشکر کنم!..
بعد از گذشت چند دقیقه در حالی که ابروهاش در هم کشیده بود به سالن برگشت!..
نگاه کنجکاوم رو به صورتش دوختم:
_ کی بود؟ دستشو روي هوا تکون داد:
_ گدا بود!..
چند ثانیه تو سکوت گذشت ، دلشوره عجیبی داشتم انگار قرار بود اتفاق بدي بیوفته ..!
_سام : من دوست دارم بهار ، میتونم خوشبختت کنم ...من نمیگم الان جوابمو بده میتونی بهش فکر کنی هر چقدر که بخواي من صبر میکنم ..!
سر زیر افتادم رو بالا میارم و به چشماش زل میزنم یعنی میتونم یه روز بدون فکر به کس دیگه با همه وجودم به چشماش زل بزنم؟ میتونم جواب دوست دارم هاش رو بدم؟
_ تو همیشه مثل یه حامی ازم مراقبت کردي ..تو هیچ وقت تحقیرم نکردي ..همیشه پیشم بودي تو هر شرایطی حالا که بهش فکر میکنم ..آره میتونم بهش فکر کنم!..
لبخند عمیقی روي لباش شکل میگیره و به پشت سرم زل میزنه ...!
نگاهش رو دنبال میکنم و به عقب برمیگردم و...
romangram.com | @romangram_com