#سکانس_عاشقانه_پارت_307


بدون توجه به حرفاش با صداي که از شدت بغض میلرزید وسط حرفاش پریدم :

_ داره ازدواج میکنه ..!

اولین قطره اشک روي گونه ام سر خورد رو به نگاه مات شده اش ادامه دادم:

_ دارم میمیرم فرزانه!..

نیشخندي به صورت خیس از اشکم میزنه :

٢١۴

_فرزانه: نمیفهمم چرا واسه داشتنش انقدر پر پر میزنی اون حتی وقتی زنش بودي چشمش دنبال صدتاي دیگه بود

.. الانم که داره ازدواج میکنه هنوزم دنبالش اشک و ناله میکنی تو غرور نداري بهار؟ هر کسی جاي تو بود دیگه اسمشم نمیاورد چجوري روت میشه تو چشمام زل بزنی هنوزم از عشقت به اون مردك بگی...

نفس عمیقی می کشه و با بیرحمی ادامه میده :

_ اون اندازه پشه هم بهت اهمیت نمیده دربرابر این همه عشقی که نثارش کردي جوابی هم گرفتی؟ این پیله رو بشکن بیا بیرون اطرافتو ببین ، هستن ادماي که همه جوره پشتتن و بهت علاقه دارن اما تو مثل یه آدم احمق نمی بینی و هنوزم به اون فکر میکنی..!

کی درد منو میفهمید چطوري به خودش اجازه میداد قضاوتم کنه در حالی که هیچ وقت جاي من نبوده!..

_فرزانه : چرا به سام نگاه نمیکنی؟ کمتر از اونه؟ هنوزم فکر میکنی نگاهش به تو مثل یک دخترداییه؟ اون دوست داره احمق!.

مات بهش زل میزنم ...حرفش رو زیر لب زمزمه میکنم ...سرم رو به طرفین تکون میدم امکان نداره!...

رفتارهاش و نگرانی هاي که همیشه برام مسخره بود جلوي چشمام جون میگیره ..!

romangram.com | @romangram_com